- پایگاه اطلاعات علمی جهاد دانشگاهی
- جهاد دانشگاهی واحد تهران
- سازمان انتشارات جهاد دانشگاهي
- جشنواره پژوهش های تجربی ابوریحان
- جهاد دانشگاهی واحد علوم پزشکی ایران
- جهاد دانشگاهی واحد استان مرکزی
- پژوهشکده گیاهان داروئی جهاد دانشگاهی
- جهاد دانشگاهی واحد کرمانشاه
- پژوهشکده محیط زیست جهاد دانشگاهی
- سازمان همياري اشتغال فارغالتحصيلان دانشگاهها
- مرکز آموزش های الکترونیکی جهاد دانشگاهی
- پژوهشگاه فن آوریهای نوین علوم پزشکی جهاد دانشگاهی - ابن سینا
- پارک علم و فناوری کرمانشاه
- موسسه جهاد دانشگاهی خوزستان
- معاونت آموزشی جهاد دانشگاهی تهران
- اطلاعات علمي جهاد دانشگاهي
- معاونت فرهنگی جهاد دانشگاهی
- جهاد دانشگاهی علامه طباطبایی
- فعاليتهاي ستاد اشتغال جهاد دانشگاهي واحد صنعتي اصفهان
- سایت کنفرانس های جهاد دانشگاهی واحد تهران
- پایگاه اطلاعات علمی جهاد دانشگاهی
بُعد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) به قلم فرزانه شیدا Farzaneh Sheida
>

یادواره * ارد بزرگ و همنچنین کتاب ذرات طلائی 2/3 من *ف.شیداقادر باشد آنچه
("بعُد سوم")از *آرمان نامه * کتابی ست همراه با متن واشعاری ازمن تا شاید
ارج نهاده و در کنار نام او این کتاب ماندگار تاریخ را به شکلی دیگر مانا تر کنم شاید که بدینوسیله
در شعر موج دریا , من نیز بگونه خود ابراز داشته ام همچنانکه ایشان میفرمایند:
آدمهای ماندگار به چیزی جز آرمان نمی اندیشند.*ارد بزرگ
پیش نیاز رسیدن به دلیری و بی باکی ، یافتن آرمان و خواسته ای هویدا است . *ارد بزرگ
میندیش که دیگران ، تو را به آرمانت خواهند رساند . *ارد بزرگ
تنها آرمانهای بزرگ است که به ما بینشی فرا دنیوی می دهد . *ارد بزرگ
____________________________
دایره سرنوشت:
در سیاهی های غم گم گشته امدر جهان آواره ای سرگشته امهرچه پیمودم , ره این زندگیباز هم برجای خود برگشته ام!سرنوشتم دایره وار است ومناز همه تکرارها , پُر گشته امچون رهیدم از در تقدیر شُومبا غم وغصه برابر گشته امبسکه بودم با غم وغصه شریکد ردرون همچون سماور گشته اماز یگانه بودن و بی یاوریعاقبت با "غصه " یاور گشته ام!ره ندارم یش از این در زندگی؟!من همان فرزانه ی سرگشته ام؟!جمعه 12 فروردین 1362 ف.شیدا
مردمان توانمند در میان جشن و بزم نیستند . آنها در هر دم به آرمانی بزرگتر می اندیشند
دمی از رفیقان خود یاد کنتو دل خستگان را کمی شاد کنتو بنشین به پای سخنهای دوستزآنچه شنیدی تو فریاد کندمی با دل خسته ام یار باشبدرد دل من , تو غمخوار باشدمی بشنو از درد و ا ندوه یاربیادم شبی را , تو بیدار باششبی بر دل زار و افسرده امنظر کن!ببین از چه غم خورده امکه دل گوید از خنجر یار ودوستچه زخم عمیقی که من خورده ام !وزآن پس تو اشک دلم پاک کنتن ُمرده ام را تو در خاک کنوگر بین مَردم دلی شد فناتو یادی زاین قلب غمناک کن10/10/1361 ف.شیدا
کمر راه هم در برابر آرمان خواهی برآزندگان خواهد شکست . *ارد بزرگ
ــــــــــــــــــــــــــــ
فریاد
دلا فریاد کن فریاد.... فریادبگو ای مردمان بیُهده شادچراآخر بدینسا ن شادمانیدز پیرامون ِ خود غافل نمانیدهمه دنیا بدست گرگ وروباههمه دنبال ثروت , مکنت وجاه!دگر "انسان" کلام پرطنین نیستمگر "انسان" غرور این زمین نیست؟!دلی سنگی، دلی فولادی وسختدل پاک وخدائی ، ازمیان رفت!همه حا ّسد همه دشمن به کف دامبروی هر یکی "انسان " بوّد نام!!خدایا بنده ات ظاهر پسند استبدستش قفل وزنجیر وکمند استاسیرت می کند , با قفل و زنجیرچو آبی می کند روح تو تبخیرخدایا بنده ات ظاهر فریب استبرویش نام انسانی غریب است!!یگانه مظهر درد وسیاهی ستچو تصویری که ترسیم تباهی ستتویاری کن که نامردی بمیردکه "انسان" نام * انسانی بگیرد!بنام آدمی براو ببخشاخداوندا ... گناه آدمی را!!رها کن سینه ی انسان ز تزویرز روح آدمی , زشتی تو برگیرکه دنیا بی تو دنیای زوال استفقط جنگ وتباهی وجدال است!به عرش تو نگاه ودیده ی ماستبنام آن خداوندی که یکتاستببخشا بر دل انسان رهائیمبادا مهر خود ازما زُدائی!خدایا ... این جهان آباد گرداندل این مردمان را شاد گردان.
13 شهریور 1361 ف.شیدا
2/ اینکه با انجام درست کارخود سعی کنیم چه برای خود چه دیگران فردی مفید باشیمواز اینکه دیگری را دراندوه و ملالت ومشکل می بینیم در نام انسانی خود، تحت تاثیر آنقرار بگیریم .
____________________
همیشه بخاطر داشته باش که در جائی *سکوت* بهترین جواب هاست:اگر ساکت همی ماندم , به تندیت از آن آغازمَپنداری زبانم نیست, که لبهایم نکردم بازبخود گفتم خموش ایدل, سکوتت بّه ز هر پاسخسگی گر میگزد پایت...توهم گیری زپایش گاز؟!!!1363 ف.شیدا
*آدمهای آرمانگرا هنگامیکه به نادرست بودن آرزویا خواسته ای پی می برند بر ادامه آن پافشاری
نمی کنند . *ارد بزرگ
واین باز دو شکل دارد :۱/ اینکه من تنها وفقط به نان وراحتی خود می اندیشم۲/ یا اینکه میترسم ازاینکه محتاج دیگران گردم؟!
اما بگفته ی اندیشمندانه ی* ارد بزرگ: * آدم های هدفمند فرمندند ، چرا که برآیندهدفمندی،پاکی ست و پاکی شاهراه فرمندیست .*ارد بزرگ
_________________________وآنکه خود خوبی میکند خوبی نیز می بیند:*هدفمندان دارای دلدار ، فرهمندانند . *ارد بزرگو
* آرمان ما نباید موجب نابودی دیگران گردد و * آرمانی ارزشمند است که بهروزیماودیگران را در پی داشته باشد . *ارد بزرگ
* اندیشه همه گیر مردمی همیشگی نیست زیرا همواره دستخوش دگرگونی بدست جوانانپس از خود است ورود جوانان به آرامی ، آرمانهای نو پدید می آورد ،و اگر آرمانگذشتگان نتواند خود را بازسازی کند ناگریز نابود می گردد . *ارد بزرگ___________________________
هویداست . *ارد بزرگـوگاه باید دوباره نگریست و ندیده های چشم را بازدید (دوباره نگاه کرد)تا به موفقیت رسیدیا حتی قدمی بهتر وتازه تر برداشت زیرا نومیدی حصار آدمیست در راه های رفتن زندگی:___________________________حسرتگذارم نام خود یکباره ؛حسرت؛که شاید آورم ؛غم ؛ را به غیرتزحرمان گر بخود نامش گذارمنباید "غم " شود حیران ز حیرت!چنان آورده غم بر روزگارمکه دیگر روز وشب برخود ندارمچنان امید من درهم شکستهکه در* نومیدی خود درحصارمز دنیاوجهان , حیرانم و مات
براین "بازندگی" هیهات ..هیهات!
واینگونه باید بود تا کیهان وکائنات نیز باتو همقدم شده وترا یاری دهند تا خود بسازیوزندگی خویش رابه رشد برسانی*کیهان دارای ساختاری هدفمند است . این ساختار به آن پویایی بخشیده ،و برآیندی شگرف ،در آن بر جای می گذارد . *ارد بزرگ
پایان این بخش از * فرگرد آرمان از آرمان نامه اُرد بزرگـــــــــــــــــــــــبا آرزوی موفقیت یکایک شما عزیزان در هرجای کره خاکی که هستید و خداوند یارتان باشدبعد سوم-پایان بخش فرگرد آرمان/به قلم فرزانه شیداسه شنبه 27 مرداد 1388(***توجه: بزودی بخش های دیگر *(آرمان نامه *) در همین وب سایت نشر خواهد گردیدتا دیداری دوباره بدرودفرزانه شیدا
آدرس منبع : بعد سوم آرمان نامه ارد بزرگ
>

فر گرد عشق
به قلم فرزانه شیدا
نماز عشق ترتیبی ندارد چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ،
______________
کاری میشویم که در آن« عشق وعلاقه ای » نیست
اینجاست که روانشناسان دنیا از بهترین ها ومعروف ترینها تا ساده ترین
دکتران روانشناس نشسته در مطب باهم اتفاق سلیقه ای مشترک دارند
3/ با بیماری از زندگی روزانه ی خود باز خواهی ماند
4/ با بازماندن در روزانه ی زندگی از داشتن
عشق همچون طوفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک
*دشواری ، به هدف ما ارزش می بخشد .
(افلاطون*)
زمانی که عشق همراه آدمیست حتی اگر دیوارها ی بتُونی وسدهای محکم
ودره های وسیع وعمیق درپیش روباشد
انسان سرانجام راهی برای گذر پیدا خواهد نمود
خواه این در طبیعت زندگی وجود داشته باشد
خواه تمامی این سدها ودیواره ها ودرها از وجود انسانی
که خواهان ممانعت ما از رسیدن با اهداف ماست.
برای مثال: یک هنرمند, نقاش, نویسنده , شاعر وووو
یک مهندس, یک دکتر ودر هرزمینه شغلی دیگری
یا حتی یک قلب درعشقی عمیق
بهانه:
تو برام بهونه ای
تا به شوقی به روزام نگا کنم
واسه من یه چاره ای
که دلم رو به غمام رضا کنم
انگاری بودن تو
حتی یاد و خاطره ات
نفس آبی این قلب منه...تا دل شقایقیم
با همون خال سیاه غصه هاش
واسه تو طپیدنُ و شعری کنه
انگاری بودن تو...حتی یاد و خاطره ات
تو رگ سرخ وجودم...مثه یک رود امید
راهی پیدا کرده از...چشمه ی دل
که همه عاشقی رو...تو تنم جاری کنه
مثه اون زمزمهی رودی که رفت...از تموم رگ من
تا توی متن وجود.
بی تو دنیا...مثه یک دشت سیاهه واسه من
واسه من طلوع فردا نداره
خورشید و آفتاب و مهتاب نداره
بی تو چشمامم دیگه خواب نداره
دنیا هم برای من ...مثه یک شب سیاست
.. که همه ستاره هاش... پشت یک ابر سیا قایم شدن
توی قهر لحظه های بی کسی
تُو سکوت یه شب سرد و سیاه.
بی تو دنیا ...دیگه بودن نداره
وقتی که آسمونش ...آبی رویا نداره
وقتی حرفی از منو ما نداره
چیزی جز غصه ی فردا نداره!
بی تو دنیا...مثه یک قاب رو دیوار میمونه
خالی از نقاشی زندگیه
رنگ سبز و سرخ و آبی نداره
طرحی از روزای شادی نداره
خالی از تصویر یک عاشقیه... آخه قابی خالیه
بی تو دنیا دیگه بودن نداره
دل من شوقی به موندن نداره
آره تو بهانه ای...آره عشق من برام بهانه ای
....واسه قلب عاشقم....که به شوق بودنت
زندگی روسر کنم
به امید عشق تو....توی راهه زندگی
خستگی رو از تنم بدر بکنم
آخه دل محبتو ...باتو شناخت
قاب خالی دلم ....نقشی گرفت
رنگ زیبای محبت و وفا
نقش رنگین یه باغ باصفا
همه یادآور قدرت خدا....همه یادآور قدرت خدا.
آره دنیا بی تو بودن نداره
وقتی که آسمونش آبی رویا نداره
وقتی که حرفی دیگه...از منو از ما نداره
تو برام بهونه ای... یه بهونه ی قشنگ
تا بیادم بمونه ... همه عشقای قشنگ رو زمین
ذره ی کوچیکی از عشق خداست
عشقی که بی انتهاست
عشقی که بی انتهاست* ف.شید ا 1383 سوم مهرماه
یک زندگی گرم مشتاقانه ورنده در یاد گرفتن ,
آرزوی دانستن و دانش واحساس کردن , اندیشه کردن
و عمل کردن است
واین آن چیزی است که من میخواهم ونه هیچ چیز دیگر
می بینند که خواهان آن هستند با وجودی گرم
ومتمول از امید هر راهی را که ممکن است حاضرند در
پیش گرفته به قله ی اهداف خود برسند.
اشخاص بزرگ و با همت به کوه مانند، هر چه به ایشان
نزدیک شوی عظمت وابهت آنان بر تو معلوم شود و مردم
پست و دون همانند سراب مانند که چون کمی به آنان
نزدیک شوی به زودی پستی و ناچیزی خود را بر تو
آشکار سازند. *(گوته)
*خاطرم هست در کلاس دکوراسیون ویترینی که میرفتم
(پیش از دانشگده دیزاینری مد* )استاد ما که یک مرد دانمارکی بود و به هریک از ما کلاسور
روی جلد آن جلدی پلاستیکی / نایلونی کشیده شده بود
ودرداخل آن میشد کاغذ یا عکسی را قرار داد
وگفت آنچه طرح میدهیم وانجام میدهیم همراه با تمامی جزوه ها وعکسهایمان
در این کلاسور بعنوان نمونه ی کار ما باید جمع گردد اما پیش از شروع کار
حال دربدترین یا بهترین شکل آن حتی در بحث روانشناسی نیز گفته میشود:
من اگر روزی صدبار بخو دبگویم من شادترین آدم دنیا هستم وحتی اگر نباشم
پس هیچ چیز بی دلیل نیست وهمچنین عشق ووجود عشق در زندگی آدمی
__________________
و از روزی که دل می بندی این نیرو را نیز در خویش بیآفرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی
یا:
اینکه با آتشهای درونی بسوزیوشادی را همچنان در دل داشته باشی
من برای بهار شعر نمیگویم
من اما...شعر ی خواهم سرود
دراینجا *فرگرد عـشق* را بپایان می بریم
فرگردهای دیگر آرمان نامه در دست نوشتارمی باشد ...بزودی درهمین سایت ...
در دیگر وبلاگها: فرزانه شیدا:
گذشتن از سختی های پیش رو ، چندان سخت تر از آن چه پشت سر گذاشته ایم نخواهد بود . ارد بزرگ سازش با آنچه بر سرمان می اید جدا از تلاش برای بهتر نمودن آن است اینکه دست بر دست نهاده انتظار بکشیم که همه چیز حل میگردد مسلما عاقلانه نیست صرفنظر ازاینکه گاه مشکلی براستی از قدرت ما خارج باشد بمانند بیماری یا مرگ وامثال اینها به گفته یکی از بزرگان: *من زمانی که میبینم دیگر قادر به حل کردن مشکلم نیستم آنرا بدست زمان رها میکنم تا کائنات خود به حل آن بپردازد* اما این به معنای اینکه تسلیم زندگی گردیم نیست چراکه پیش ازآنکه بدانیم براستی راه حلی برای آن پیدا میشود یا خیر اگر تنها بگوئیم خودش درست میشودیا بالاخره یکطوری میشود ,کافی نیست انسان میبایست گامی بردارد تا خدواند وکائنات نیز گامی برای او بردارند *ازتو همت* ازخدا برکت* واین جمله ایست کوتاه وبسیار اما جامع وگویا برای آنکه بدانیم زندگی نشستن ودست روی دست نهادن نیست واین کلامی ست که از کودکی توسط والدین خود,دین خود, اجتماع خودباآن بزرگ گشته ایم وبه کرّرات آنرا شنیده ایم وقتی به افرادی که به نشستن وامید بستن باینکه بالاخره درست خواهد شد نگاه میکنیم ****** دقیقا همانگونه که ارد بزرگ میفرمایند: آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود . ارد بزرگ آنهائی که قادر بدوست داشتن نیستن از مهمترین بخش زندگی محروم میمانند چراکه بسیاری از آنچه در دورادور ما وجود دار د تنها زمانی دیده میشه که شخص قادر به احساس آن باشد وانسانی که ازمحبت وعشق بهره ای نبرده است از دیدن واحساس اینگونه چیزها نیز محرومند انسانهائی ازاین دست همیشه دچار مشکلات بیشتری هستند چرا که دنیای آنان قانون دودوتا چهارتا را دنبال میکند وهرگز نخواهد آمدکه دودوتای آنان بشود سه یا پنج ! اما دنیای عاشقان در بسیار اوقات پنج هم میشود! واگه بزبانه عامیانه برایش سه هم شده حسابی سه میشود! وشاید به سختی نیز صدمه ببیند! اما در یه چیز میتواند مطمئن باشهد که پای دل خود را خورده است اینگونه بسادگی این مطلب را بیان کردم چراکه دردنیای عامه معمولا همینگونه است که گفته شد د ر رابطه با چنین اشخاصی میتوان گفت لااقل اینگونه انسانها برای اینکه ادم بدی بوده اند صدمه ندیده اند بلکه از آن جهت که احساس دل را مقدم تر از عقل خویش قرار داده است شاید به ضربه ای دچار شود که باید گفت چنین انسانهائی حتی درقبال اینگونه صدمات نیز نخواهند شکست چراکه در باور خود براین عقیده اند که من از سر خوبی دل وبه نیتی پاک چنین کردم اما اگر قدر دانسته نشد خداوندی هست که خواهد دید وباز مرا درمانده نخواهد گذاشت وبدینگونه به حسرت وتاسف نخواهند نشست اگرچه دنیای فعلی هرگز بادنیای انسانهای رومانتیک پابپا نمیرود اما یک چیز درهمه اوقات صادقاست انسان بااحساس لااقل دلش شادتر از دیگران است چراکه تنها نمیاند وهمیشه وقتی محبتی دردرون اوهست دور واطرافش پر مخواهد شد از انسانهائی که به این نوع افراد علاقمندند چون یه به زبانی ساده بمانند همان یکی یکدانه های مادرهستند وته تغاری های خدا . به این معنی که چوننیتی پاک وقلبی صاف ومهربان را دارا هستند مورد مهر ومحبت خداوند واطرافیان نیز واقع میگردند. چنین افرادی هرگز قلب خویش را از تنفر آکنده نمی کنند وهمواره با تمامی مصائبی که بر آنان میگذردسرشار از عشقی هستند که میشود گفت بگونه ای عشقی خداوندیست. * که خوش به سعادتشان باشد .* و از این دست آدمهاهم در این دنیا بسیار نادر بوده وکم پیدا میشوند. * دیروز ...امروز ...فردا* امروز دریافتم که بی ثمر نبود گریز از دیروزی که زندگیم را... عبث کرده بود،بی آنکه عبث باشد!.. رنگ تیره ای، از گذشته را ، ثمره ی فردایم کرد! چه با اشتیاق از میله های زندان ِگذشته گریخته بودم! و چه تلخ دریافتم که هنوز ،در حصار گذشته ها، درزنجیر مانده ام! با عشق... بی عشق ,به جرم گناه آلوده ی! دوست داشتن!!! در اسارت بودم!هر چند که عشق ، روزگاری معنای زیبای محبت بود... بر هر چه در دنیاست! ...بی مهری ندیده است!... هر چند بسیار دیده بودم بی مهری را....اما دوست میداشتم! آری دوست میداشتم ،لطف دوست داشتن را آنهم درکدامین دنیا،در کدامین دنیا!!؟ دیروز, فردایم را بی ثمر خواندنم امروز دریافتم, که بی ثمر نبود امروز نیز، لبهای ِخاموش پر فریادم در بیصدائی ها ،بر هم فشرده میشود با پرده ی سکوتی که رو یاروی من... و بر لبهای خموش من... فرمان خموشی صادر نموده است! و رویایم را درهم می شکند... رویای دوست داشتن را ! دیروز رنج می کشیدم،چرا که دوست می داشتم امروز رنج می کشم.... زیرا می پرسند: چرا دوست میدارم ؟!و من خاموشم! چرا که نمیدانم دوست داشتن چه معنائی جز ؛دوست داشتن؛ میتواند داشته باشد! و آنکه دوست میداشت...دیروز چرا، مرغِ شکستهِ بال ِقفس دردانگیز ِعشق بود و امروز چرا... بستهِ پر ِقفسِ ناباوری های، دنیای بی محبت! با من بگو.... چرا نا آشناست دلهای امروز با محبت و عشق چرا تردید هاست در معنای عشق؟! ... لیک بر من شرمی نیست اگردر دنیای.. خالی ازعشق "توانم" بود ...عاشقانه... قلب ِ محبت باشم و ...دوست بدارم عاشقی را! دنیای من آخر، دنیای محبت بود! هرچند در نگاهها، ناشناس! در باور ها ، پر تردید!!! اما ...عشق را "توان"ِ آن است که، بر گلبرگ گلی ...دلبسته باشد!... اگر قلبی را... توان بخششی از محبت و دوست داشتن باشد! این نیز.. شاید...ساده نیست !!! بر آنکه مهربانی را نمی شناسد دیروز فردایم را بی ثمر خواندم امروز دریافتم که بی ثمر نبود قلبم ثمره ی دوست داشتن خویش را دریافته بود،در تعلیم عاشقی ! دل ،خدای عشق خویش ... جُسته بود! و او را،که خود بردل، عشقی بخشیده بود! .... دیگر میدانستم... ازشهر ِ"بیهوده گی "گریخته ام حتی اگر از دید دیگران ،راهی نپیموده باشم! دیروز فردایم را بی ثمر خواندم امروز دریافتم که بی ثمر نبود عشق, گناه بی گناهیم بود واگر از زندان ناباوری خویش،آزادم کرده اند، یا بنام دیوانگی،میخواهند زندانی را ببخشند! که گناهی نکرده بود! من اما ...به سر بلندی.... از کنار اینان، خواهم گذشت گناه من اگر گناهی باشد ، جز دوست داشتن ،نبوده است آری... امروز یا فردایم ....از اثر دیروز از احساس عشق در درونم، در امروزمیتواند... دردستهای دیگران، به ظلمت باشد ودیگر ،آتش نمی گرفت....مگر چه فرقی داشت؟!؟ من اماهرگز.... به ظلمت خوُ نخواهم کرد... که دوست داشتنم هر گونه بود ،هر گونه هست به هر چه خواهد بود....به هر که خواهد بود روشنائی روح است و نورِ درون من ! ثروت من است ،در اوج تنگدستی در دنیای مردمانِ خودباخته ای که از عشق بی نصیب مانده اند از بخشش ...بی خبر ...ا ز خودِ خویش، لبریز... از باور عشق ناکام! مرا چه باک... مرا چه غم آنگاه که خداوندم با من است دیروز فردایم را بی ثمر خواندم ... امروز دریافتم که بی ثمر نبود *1364____* فرزانه شیدا* رنج آدمی را نیرومند می سازد برسان کوهستان سخت . ارد بزرگ اینچنین پابندم: ____________________ دیده ام خیره بر این کاغذ هاست
مقدمه:
مثال های بسیاری از نوع انتخابی که ما ,در زندگی خود کرده ایم را میتوان
صدایی خسته در صد واژه ی مبهم
_________
دیروز فردایم را بی ثمر خواندم
و امروز ....دوست داشتن ، سمبل قلبی ...که هنوز
اما برای آنکه.... سراپا سوخته بود
بر خطوطی که قلم بر آن زد
بر حروفی که گهی خط خورده
و به آشفتگی صدها حرف
که اگر باز نویسم آنرا
بازهم دل به پریشانی وغم
در پی حرف دگر میگردد
آن الفبائی را
که دبستان وکلاس
بمن آموخته بود
گوئیا گم کردم
دفتر وکیف و کتابم را هم
ودلم را پس از آن
خیره ام بر همه ء کاغذها
که من آخر ز چه رو
اینهمه کاغذ سرگردان را
اینچنین سال به سال
یک بیک می گردم
وتوان در من نیست
بگذرم از ورقی تا خورده
که درونش یکروز
در میان شعری
چشم گریانی را
کرده ترسیم تب احساسم
یا که در یک شب دیگر خطی
روی یک برگ تهی
با ز ترسیم شدو شعری شد
مانده در دفتر شعرم برجا
قدرتم نیست سپارم بر باد
چک نویسی حتی
که بر آن قطره اشکی افتاد
قدرتم نیست فراموش کنم
که به هر بیت وبه هر تک غزلی
که به هر نثر وبه هرواژه عشق
اینچنین پابندم
وتمامیت این برگ به برگ
از درخت دل پر باری بود
که به هر فصل که از راه رسید
از خود وبودن خویش
نقش خود ایفا کرد
لحظه ای سبز بهارانی بود
لحظه ای میوه به تابستان داد
در خزان
برگ وجودش خشکید
وتن لرزانی
در زمستانی شد
و هر آن دانه ءبرف
نزد او حرمت داشت
بر تنش جائی داشت
زندگی بود تمامیت این بودن ها
لیک من حیرانم
که کجاشد همه آن روز وشبی
که کنون در تقویم
بدلم میگوید
اینهمه سال گذشت
آه ای برگ سفید
که کنون منتظری
تا دگر باره به احساسی سبز
سردی بودن را
از تو واز دلها
بزدایم با شعر
از دل خود هم نیز
لیک ای برگ سفید
گوئیا هیزم تن میسوزد
شعله اش پیدا نیست
در دلم
روح الفبا هم نیز
خود شراری دارد
زندگی قصه یک پرواز است
لیک بر روی زمین
روح همواره ز جسم ,آسمان میخواهد
آسمانی که درآن
دل اگر بارانی
یا که در پائیز است
یا زمستان بدلش سردی داد
باز هم هیزم یک بودن بود
در درون آتش
بازهم هیزم یک بودن بود
گرچه تن سوخته اما سرشار
از همه احساسی
که بدل ره میداد
وبه آن دل می بست
اینچنین پابندم
اینچنین پابندم به هر آن لحظه خویش
اینچنین پابند است
دل به رویائی چند
که به عمرش همه روز
زندگانی بخشید
اینچنین پابندم ...اینچنین پابندم
9 آذر 1385 فرزانه شیدا
آسمان گاه بگاه ،ابری وتیره و بارانی وتلخ
لیک افسوس دلم...
تو ولی ازدل من بازنویس :
ولی در اوج تنهائی نیز انسان میتواند برخود خویش تکیه زند
وبرخدای خویش که در راه زندگی
نیز همواره یده ایم هیچکس به اندازه خود ما به یاری خداوندگار
قادر نخواهد بود
اندوه درونی ما را بشناسد وبه چاره
ی آن بپردازد چراکه هیچکسی بدرستی نمیتواند آنگونه که باید
ازدرون تو باخبر باشد
وباز این خود توهستی که میدانی چگونه و
باکدامین راه میتوانی به آرامش دل خودبرسی
وآنچه دکتر روانشناس واعصاب تو نیز
برای تو انجام میدهند چیزی نیست جز اینکه بتو یادآور شوند
که تا زمانی که خود از درون غمگین باشی
هرگز دنیای اطراف توزیبا نخواهد بود وهرگز حتی بهاران نیز گلی برای تو
نخواهد داشت زمانی که به اندوه چشم بر زمین غم خویش دوخته
از نگاه به اطراف از فرط افسردگی چشم پوشیده ای
مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . ارد بزرگ
_____________________
زندگی سخت است و دراین حرفی نیست
اما سخت تر میگردد اگر سخت نیز بگیری
دنیا را می بایست آسان گرفت لااقل بخاطر خود برخود.
*و کسی نیز بما گوش نکرد ....!*
______________
گفتی وباز شنیدم که دلت سخن از دلتنگی ست ..
سخن اینکه سکوت در دلت باز شکست
وتو گفتی با دل
هرچه در قلبت بود... لیک گوش همه این مردم دهر
خالی از گفت وشنودخالی از باورهاست
ودلی چون دل ماهرچه مینالد ومیگوید باز
کس به یک چشم ونگاه
به رخ خسته ما نیز نگاهی زسر شوق نکرد
من که فریاد زدم با دل خویش
منکه گفتم همه اندوه دلم
منکه هر روز و هرآ ن شب به غمی
واژه در واژه به تکرار امید
درقلم مُردم وبا اشک
به صبح دگری...
پای اندوه دلم باز کشید
وهنوزم که هنوزبیصدا مانده دلم
باهمه گفتن هاباهمه شعر وسخن
باهمه دفتر و گفتار وکتاب
هیچکس گوش شنیدن که نداشت
هیچکس غصه عالم که نداشت
همه کس غرقه به خویش
غرقه در دنیائیست
که در آن یاد دگر مردم دهر...
رفته دیگر ازیادومن افسوس ...
خدا
ازچه رو اینهمه غم را بدلم باز کشم
من که هر فریادم .... میخورد بردیوار!!!
منکه حتی به قلم ,اشک و به دل خون دادم
ما چه گفتیم مگرجز حقیقت جز عشق
جز محبت.... خوبی ...
ما فقط قصه تکرار همان دیروزیم
شنوائی به جهان نیست که نیست
رمز ویران سکوت ... عاقبت بر لب من نیز نشست ...
وسکوتم پس ازاین ...نه به فریاد و قلم
نه به اشک ونه به آه
با کسی هیچ نخواهد گفتن
من فقط تکرارم ...تو فقط تکراری
و کسی نیز بما گوش نکرد
و کسی نیز بما گوش نکرد!!!
،، دل من پرشده از گفتنها،، ،،
دل من پرشده از گفتنها،،
از: فــرزانه شــیدا
یکشنبه ۱۶ دیماه ۱۳۸۶
________________
نه اور کنید که این دنیا نیست که سرد شده است
این ما آدمها هستیم که قلبهایمان از هم دور گردیده است
وموضوع زندگی تنها دارائی وفقر وثروت وپول نیست
که انسانها را ازهم دور کردهاست
این فقدان عاطفه هاست
که نمیگذارد نه نتها کسی به کسی نزدیک شود
بلکه حتی
از ترس صدمه دیدن میل کمک کردن رانیز درخویش نمی بیند
حتی بااینکه شاید قدرت انجام آنرا نیز داشته باشد ودردرون مایل به انجام آن باشد
در دنیای ساعتی امروزمانند این است که انسانها
به مانند "تیک تاک ساعت " قدم بقدم جلو میروند
وحاضر نیستند و نمیتوانند انحرافی بسوی چپ یا راست داشته باشند
ودایره وار زندگی را دور زده ودور میزنند
واینگونه میشود که هرکدام تبدیل میشویم
به ساعت هائی می که فقط وظیفه گذران شب وروز را
بخوبی از عهده برمیائیم
وحتی نیاز نداریم جر صدای قدمهای خود
در سکوت زندگی
چیز دیگری را بهم گفته یا اعطا نمائیم
متاسفانه این هدیه ی عصر جدید ماست
اما آیا می بایست فراموش کنیم
که دردرون ما احساس عطوفت ومهربانی وعشق نیز
از دردگاه تعالی خداوند بخشیده شده است!؟
مرغکی پر زد و بر شاخه نشست
باد در برگ درختان پیچید ..
سیب سرخی در آب ...
در دل حوض سفید ... همچنان میرقصید
عکس خورشید چه لغزنده بر آب..
در گذر بود و... کنارش ابری
من ولی ... غرقه به یک برگ سفید
بر دل و دامن دفتر...تنها....
غرقه در صحبت دائم با دل
منو خودکار سیاه...
منو این برگ سفید ...
منو دنیائی حرف...
بارش اشک مداوم بر آن...
لحظه ای خیره به پائیزی سرد...
لحظه ای غرقه به خویش!
...
روز پائیز به همراهی باد
...در شتابی جدّی ...
در جدا کردن هر برگ ... پس از برگ دگر
گوئیا قصد سفر داشت که زود ...
تا زمانی باقی ست
فصل پائیزی خود را اینجا
به هر آنکس که نگاهش میکرد ...
باز پس داده و اثبات کند...
که دگر پائیز است.!
و منو دفتر من... بی هرآن پائیزی
فصل در فصل همه ؛بودن؛ را ...
در هرآن برگ... پس از برگ دگر
قصه گفتیم و کسی گوش نکرد!!
و کسی نیز ندید...که جهان ِ دل ما
در کجا برفـی بود....
در کجا بارانی...
کی به پائیز رسید
یا بهارانش را...در کجا سر میکرد؟
...چه زمان طی میکرد؟
...
مرحبا بر دل هر فصل جهان...
که اگر آمد و رفت ...لااقل در نگه مردم دهر
همه جا دیده شد و نقشی داشت....
در دل یک یک افراد جهان!
......آه و افسوس بما..
که بدون اثری...
آمده ... مانده و... آخر رفتیم
همه جا بودم وُ , هر جا به یه حالی . . .!
انقدر ها که گمان میکردیم
تازه وبکر نبود
قصه تکرا ر همان
قصه دیروز وکسان دگر است
ما فقط بار دگر
روی سن رفته
چو آن بازیگرزندگی را
همه بازی کردیم
تا بدانیم همه , دنیا نیز
گذری بیش نبود
گذری بی برگشت
گه به لبخند وگهی در گریه
گاه افسرده دل وآزرده
گذری بیش نبود
گذری بی برگشت
نه بدان گونه که می باید بود
و گر امروز بپرسند مرا
ثروت و علم کدامین خواهی
خواهمت گفت: بدون تردید
که بدون دل و عشق
زندگی بی معناست
چه به ثروت باشد
چه بدانستن علم
گذر زندگی ماست که بی برگشتی
گر بدون دل عاشق باشد
بس تهی بس خالیست
و به ثروت و علوم
در تهی بودن قلبی خالی
انتهایش به خراب آباد است
ثمری نیست که نیست
گر که بی عشق دلی
در خرابات جهان راه برد
جسم خالی زهمه ایمان را
جسم خالی ز خدای دل ودهر
جسم خالی ز خدای دل را .
ف . شیدا
۱۷ /اردیبهشت/ ۱۳۸۴
_______________________
مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . ارد بزرگ
یادبگیریم شکر گذار خداوندگار خویش باشیمدر شادی وغم ورنج ومشقت
در رهر روزه ی زندگی خویش که به سلامت از خانه بیرون رفته به سلامت باز میگردیم
که پدر ومادری داریم یا حتی یکی از ایندورا که شاید فرزندانی که بامید خدا به بیراهه نرفته اند
وبالاتر ازهمه خداوندی که همواره پناه ماست اینها تماما معجزات زندگیست
پس یادبگیریم بگوئیم خدواندا شکر تو
●
احساس_____________
اگر توانست فر یاد زند فر یاد زد
اگر چشمانش خواست بگرید، گر یست
در آینه چو خود را دید
گر لب تمایل به لبخند داشت لبخندی زد
چو خواست دیده از خویش بر گیرد برگرفت
اما نمی توان گفت اسیر نفس خویش بود
که اسیران نفس بازیگران شیطانند و شادمان
او اما اسیر احساس بود و غمگین
گویند فرمان اشک و خنده ز
ادراک ذهنی ست
و دل بازیگر نقشی
باور ندارم اینرا
که دلشکستگی را
دل بود که احساس کرد
ذهن باور کرد
و چشم گریست
آندم که دل گفت : بمان ...مرو
ذهن گفت : برو گر بروی غنگین نخواهی شد
و رفتی و دریافتی که غمگین تری
آندم دل بود که گفت : غمگینم
نمیدانم ساید باید شاعر بود
یا در احسـاس آزاده
تا فرمان دل
فرمان تو باشد
اما میدانم آنجا که ذهن
فرمان دهد
احسـاس زنـدانی ست
و زندانی در همه جا زندانی ست
چه در اسارت عقل
چه در میان دیواری
من این میدانم
که با دل از ورای دیوار
از مرز آسمان
ار لابلای ابـر
و حتی ار آتش خورشید
میتوان گذشت
آنگاه که عقل میگوید ترا
راه گذری از دیوار نیست
به خورشید نمی توان نزدیک شد
بی پرو بال نمی توان پریــد
اسیــر نفــس نبوده ام هـرگـز
اسیــراحسـاسـم که مرا همه جا بـرد
گریانـم کـرد خنـدانم کـرد
ایــمانم داد
مهـر خـداونـد را بر من بخشیـد
خـوارم کـرد بلنــدم کـرد
هـر چـه بود
هـرگز ازا حســاسـم
نرنجیــدم
هـرگـز بر او نخنـدیدم
و هـرگـز از او
جــدا نگـردیـدم
چــرا کـه خــدایـم را
بــر مــن بخشیــد
کـه بیـــش از تمـامـی
آنان کـه بایــد یـارم بـــود!
فرزانه شید ا 25 مهر1383____________
فرگرد رنج وسختی را بپایان میبریم باامید آنکه نوانسته باش
د نیروی دوباره بودن را از کلام بزرگان وسخنان ارد بزرگ بر م
ا دوباره باز گرداند چراکه انسانها گاه نیاز به یادآوری همه ی اموخته های خویش را دارن
د تا با نیرو وانرزی دوباره ای قادر به ادامه روزانه زندگی خویش باشند
باامید موفقیت برای یکایک شما عزیزان
وتا دیداری دوباره بدرود
به قلم فرزانه شیدا
فرگرد گیتی
دربخش4 بعدسوم آرمان نامه بزودی درهمین وب سایت
به نظر دوستان گرامی خواهد رسید
شادزی ومانا
آدرس منبع :
بُعد سوم (آرمان نامه) - فر گرد رنج وسختی
بُعد سوم (آرمان نامه) - فر گرد عشق
بُعد سوم (آرمان نامه) - فر گرد آرمان

بسامدها : امواج
با سلام در این بخش به *فرگرد گیتی * خواهیم پرداخت
در فرگرد گیتی همانگونه که * ارد بزرگ میفرمایند:
ما انسانها نمیتوانیم در تمامی طول زندگی با
یکنواختی های آن کنار آمده وهمچنان راضی باقی بمانیم
برروزگارمان می آید اکتفا کنیم در روح بشر اندوه دردناکی را بوجود خواهد آورد
که بی شک در نابود کردن تدریجی او نقشی به سزا را بازی میکند
اکثر انسا نهائی که روحی اندوهگین ونگاهی منفی دارند از این قبیل افراد هستند
اما باید پرسید *چگونه میشود" این" نبود*
بارها وبه تکرار گفتیم که تسلیم شدمن درمقابل زندگی نه تنها به سود آدمی نیست
بلکه اورا از پیشرفتهای مادی ومعنوی نیز بدور میدارد
وهمچنان به ادامه آن بپردازد
معمولا انسانهائی که قادر به تغییر روزانگی خود نیستند نیاز به
کمکی بالاتر از سخن من یا پند واندرز دیگران را نیاز دارند
روانشناسان واندیشمندان بزرگ دنیا همواره میگویند:
هیچ شرم آور نیست که گاهی در زندگی خود را درمانده
احساس کنیم
ولی این شرم آور است که با دانش براین مسئله همچنان آگاهی
داشته باشیم
اما برای بهبود آن گامی از گام برنداشته بایمد این باشیم که روزی
درست میشود
و حتی بدون اینکه خود تلاشی بر ان داشته باشیم از دیگران نیز این
احتیاج روحی واحساسی را پنهان نموده وبه سرکردن
غمگنانه ی زندگی ادامه دهیم
در این مرحله می بایست به کمکی بالاتر از یک آشنا ویک دوست
تکیه کند ومی بایست در این زمینه به یک روانشناس مراجعه نموده
واز او یاری بطلبد وبدنبال راه حل اساسی و منطقی باشد.
اما متاسفانه ، تفکر عامه در باب روانشناس وروانشناسی در ایران
بدینگونه است که شخص شرم میکند از این راه کمکی دریافت کرده
ودیگران ازاین مطلب آگاهی پیدا کرده و اورا دیوانه بخوانند.
اما علم روانشناسی تنها برای آنان که بطور کل عقل خویش باخته اند
بنا نشده است.
ودرواقع اگر آنکه امروز بطور کامل ازخود بیخود گردیده در زمانی
مناسب طلب کمک کرده بود بی شک اونیز امروز درمیان دیگر
مردمان یک زندگی عادی را سپری میکرد صرفنظر از عده ای که برحسب
همان اتفاقاتی که گیتی بر سر راه اوقرار میدهند مانند
تصادف -پرت شدن از جائی - صدمه دیدن سر و... عقل خویش را
از دست میدهند.
پس بیائید واقع بین باشیم :
- من نمیتوانم مشکلم را حل کنم
-گفتن به اشنا هرچند نزدیک چون مادر وخواهر یا دوست جز شنیدن
پند واندرز راه بجائی نبرده ومشکلی ازمن حل نکرده است
- هرروز دچار اندوه بیشتر میگردم ونمیدانم چه کنم
- بدنم هرروز به نوعی دچار دردهای بی دلیل میشود یا بطور کامل
دلیلی برای اندوهم پیدا نمیکنم
- بی آنکه بخواهم عادت کرده ام که غمگین باشم حتی اگر آنروز
ودیگر روزها اتفاق خاصی نیفتاده باشد و.....
اینها تماما نشانه های افسردگیست
وزمانی که راه حلی نیست چاره فقط مراجعه به دکتر مخصوص آن است
درد چه روحی باشد چه جسمی چه از روح بر جسم
وچه برعکس بدین معنی ست که بدن اعتراض میکند تا
به ما بازگو نماید که درشرایط خوبی نیست وآنرا گاه با تب
گاه با کسالت جسمی وروحی ابراز می نماید.
ویا حتی با گرفتن این تصمیم باز راه بجائی نبرده چند روز بعد مجدد
همان میشوی که بودی.آنگاه میبایست قبول کنی
که چیزی دراین میان درست نیست وتو آنرا نمی شناسی
چیزی که لا زمه دانستن آن و شناخت وآگاهی از آن
بر عهده ودر کف دستان کسی ست که دانش آنرا کسب کرده است
یک دکتر یکروانشناس یک فرد آشنا با اینگونه دانش.
را عملی کرده وتو نیز چون دیگران قادر باشی اززندگی
وهیجانات وشادیهای آن بهره مند گردی.
هرچه هست تسلیم شدن جواب تو یامن نخواهد بود.
* تسلیم ! *
بسه دیگه برای من , این گذرون ِلحظه ها
گذشتن و ُرفتن و ُ باز , یه رفتن ِبی انتها
بیت غموُ , زار زدنی ! , توُ خلوت تنها ئیا
رفتن تُو آغوش غزل , توُ کوچه های بیصدا!
همیشه رفتنی بودن , تسلیم زندگی شدن!
به "غم" بگم باشه ! بمون!باز غرق سادگی شدن!
همیشه با خودم بگم، که قسمتم بوده
یاکه, توُ دست زندگی, اسیر ِ بردگی شدن
نگو که سرنوشت ماست, نشستن وغم کشیدن
اشکو ُ بدل راه دادن وُ ,خنده ی "غصه" رو , دیدن!
از لحظه ها گذشتن وُ دویدنی سوی ... کجا؟
دویدنای ِبیخودی, واسه ؟! به آخر رسیدن؟!
نگو که سرنوشت ماست , نشستنی پای غمی
شادیباید یه جا باشه ، حتی یه ذره یه کمی
تا کی اسیر سادگی،هی خودمو گول بزنم؟!
بگم بدل تقصیر توست اگر که تو اسیر شدی!
کی گفته دست تقدیره ، دست قدر یا که قضا
فقط برو راهی که هست !, بدون هیچ چون و چرا!
تسلیم زندگی با شوُ ! بگو خودش درس میشه
هرجارو هم ، نگاه کنی ، نگفته اینا رو ،خدا!!
نه بخدا , برام بسه , اینجوری , آواره بودن
توُ دست غصه ها اسیر , همیشه بی چاره بودن!
بیام بشم عروسکی , توُ دست سرنوشت وغم؟!
وَِیلون و ُسرگردونِ غم ، مثله یه بیکاره بودن!
یا که بپای هر دعا "دنیا " منو ، ، دک بکنه
توسبزه زار باشم ولی ، منو "مترسک " بکنه!
بیاد بگه که سرنوشت ، اینجور واونجور نمیشه!!!
تا یه روز آخرش بیاد خودش منو " حک " بکنه!
من زیر بارش نمیرم , که تا ابد اسیر باشم
سفره ی شادیها باشه !نخورده اما سیر باشم!
همش بهانه بیارم ، بگم گناهه " هَستیه"!
مثله یه کوری توی راه ، سرگردونِ "مسیر" باشم!
هرجوریم حساب کنی، من زیر بارش نمیرم!
یه روز توی همین روزا، حقمو من پس میگیرم
خدا خودش شاهدمه ،که نون دل رو میخورم
"شیدا"م ولی وا نمیدم ، حتی اگرهم بمیرم
گیتی در جنگ و آوردی بزرگ در گردش است . اندیشه و تلاش خردمندان از
یک سو و پوزخند اهریمن و روان دیوپیشگان از سوی دیگر ، معرکه این
جهان گذارا است .
**ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ**
همچنین بزرگان جهان میگویند:
اینکه نپرسیم که آیا راه حلی وجود دارد یا خیر ودر نادانی خود باقی بمانیم که
شاید باید همینگونه باشد وخدا بزرگ است ودرست میشود
خود نوعی جهالت است
وخداوندگار نیز ازاینکه ببیند فردی بدون هیچ تلاش تنها
امید بهبود زندگی خویش از در غیب را دارد افسرده وناراضی میگردد
وازاین سخن از پیامبر وامامان نیز
آیه وسوره هائی داشته ایم که میفرمایند:
خداوند بندگانی را که به ستم وغم
وبدبختی ونابسامانی خویش خو میکنند،نمی بخشد.
نام وشماره آیه وسوره در خاطرم نیست اما انچه ارزشمند است
یاد اینگونه گفتار است که میبایست در ذهن آدمی ریشه
داشته باشد تا انسان آنرا ز خاطر نبرد وبیاد داشته باشد
که در قبال خود اول از همه مسئول میباشد کمااینکه شنیده ایم که
میگویند: چراغی که به خانه رواست بر مسجد حرام است
شما نمیتوانید برای دیگران انسانی نیکوکار باشید.
زمانی که هنوز در کار زندگی خود باز مانده اید یا از رسیدن بخود
دست کشیده اید انسانی که خود را دوست نداشته باشد
به هیچ وجهی نمیتواند دیگران را دوست بدارد درنتیجه نخواهید دید
که کسی نیکوکار باشد اما بخود وخانواده خود بد کند واگرچنین باشد
از آن دسته انسانهائی ست که جز چاپلوس ومغلطه کار
مردم فریب وعام فریبی ، بیش نیست!
می بایست چه بر اندوه خود چه دیگری یاوری باشیم و صدائی.
چه با قلم چه با حرف چه درعمل !
چرخه درست خود نخواهد انداخت بااینوصف که همه ی ما
درچرخش این زندگی نقشی را دارا هستیم وهرگز احدی بی دلیل
پا به عرصه جهان وگیتی نگذاشته است.
* صدایم در نمی آید ...صدایت کو؟!*
صدایم در نمی آید،نه حتی کُنج تنهایی
صدایم در نمی آید نه حتی در نوشتاری
(حقیقت رااگرانکار می باید" حقیقت "نیست! )
صدایم در نمی آید،
صدایم در نمی آید ، صدایت کوُ ؟!
که در کُنجی خداونداصدای ناله واندوه می پیچدو اشک درد ،
ولی تنها ، سکوتی نابسامان
که من در بیصدایی ها !
ومی بارد نگاه آسمان مغموم و خون آلود !
بگو حالا کدامین چهره گویا بود؟ً!
نگاه دستهایی که هردم با قلم
تو هم آینه را بردار
توهم ای لاف زن هر روزه و هر روزبه گوش هرچه بیکار است
به کُنجی دیدگانی باز می باردبه کنجی باز مظلومی ست
که در آن باز سبزی ، باز میوه
و اما ظلم را در کاغدی رنگیبه روبانی و تزئینی
تفاوت این میان در چیست ؟
خموشی تا ابد رنگ خموشی هاست !
صداهم تا ابد در واژه های درد حیران است
من اما سخت گریانم .... من اما سخت گریانم !
فرزانه شیدا / یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۶
... و ما تا زمانی که درجنگ گیتی وره آورد های او خود را باخته ایم
هیچ چیز تغییری نخواهد کرد نه برای من نه تو نه دیگری
در بازی جهان وگیتی !
********
با نگاهی به گذشته می آموزیم : اشتباهاتی همچون برده داری ، همسر سوزی
و … را آدمیان رها نموده اند ، خردورزی ! آدمی را پاک خواهد کرد .
*********
در فکر جذب افکار عمومی بسوی خود می باشند
وتنها شهرت وخودنمائی را مد نظر دارند وچنین افرادی نیز بگونه ای
دیگر نیازمند روانکاوی هستند تا کمبودهای درونی خود را
برطرف نموده ودریابند .
وذهن آنان را معطوف به فریب وریای خود نماید.
تا همیشه ی زندگی قادر نخواهد بود چنن نقشی را
در صحنه ی گیتی بازی نماید!
وسرانجام آنچه درون مایه آنهاست درجائی نمایان خواهد رفت
چون تجربه علمروانشناختی وانسان شناسی نیز ثابت نموده است
که انسان قادرنیست همیشه وبطور کامل نقابی بر صورت نهاده
و پنهان کاری کند
وسرانجام جائی تحمل خویش را زکف داده بی آنکه خود
اگاه باشد درون خویش را آشکار می سازد خواه در جائی از شدت خشم
وخواه در صحنه ی پیش بینی نشده ای که دنیا وگیتی
در مسیر راه او خواهد نهاد تا
آنچه هست را بناگهان بر اثر از دست دادن کنترل خویش
برملاسازد
خورشید همیشه پشت ابر باقی نمی ماند !
*آنانیکه خویی جانور گونه دارند و تنها در پی زدودن گرفتاریهای
خویشتن خویش هستند بزهکاران روزگارند.
باید گفت نشانه آنها بر گیتی هم تراز ریگ کوچکی
در کرانه دریای آدمیان نیز نخواهد بود . ارد بزرگ
سروده ی : پیامبر اعظم شعری با استناد به ده فرمان
که بر (محمد ص) نازل گردید
"ده فرمان "
*****
انسانها در راه زندگی همواره سخن از عاطفه ها باز میگویند
اما هستند عده ای که در کنج تنهائی خود از شدت اندوه به
به چنین عواطفی رو کرده وبگونه ای که در مسیر درست باشد
راه نپیموده و همواره طعم تلخ شکست را در خویش احساس میکنند
ما هرگز نمیتوانیم همه را دوست بداریم
اگرچه میتوانیم با عطوفت برهمه بنگریم
اما دراین میان هستند انسانهائی که لایق محبت ما نباشند
انسانهائی که هرچه بر آنان محبت کنی در نهایت جز پشیمانی برایت برجا نمیگذارند
وسرانجام باعث اندوه دائمی شخص میشوند
هستند کسانی که از عطوفت ومهربانی تو تنها در جهت پیشرفت خود استفاده میکنند
و زمانی که نیاز خود را برطرف کردند به
هیچ وجه بخاطر نمی آورند که چگونه وتوسط چه کسی
به موقعیت فعلی خود نائل گشته اند
وهستند کسانی که بانهادن پای خویش بر سر دیگران خود را در زندگی بالا کشیده
وزمانی که به مقامی میرسندهرگز خود را از مردم عام وعادی نمی دانند.
وهمچنان در یک خودپرستی وخود بهتر بینی وخود ستائی * حقارت آمیزی*
تنها به سود ونفع خود توجه میکنند بی انکه بدانند درنگاه عام وخاص در ظاهر شاید محترم
اما دراصل دردرون دیگران جز احساس حقارت چیز دیگری از احساس آدمی را بهره نبرده اند
چنین افرادی حتی به تملق دیگران شاد شده وباور میکنند
که کسی هستند وحتی اگر به زور قدرت وثروت خویش
کسی هم شده باشند
درقانون گیتی ودر قالب انسانی ذبون وحقیرند چرا که از مهمترین بخش
انسان بودن بی نصیب مانده اند
بنی آدم اعضای یکدیگرند ...که در افرینش زیک گوهرند
چو عضوی بدرد اورد روزگار... دگر عضوها را نماند قرار
اما اینگونهافراد چنین شعر را خواهند خواند
بنی آدم اعضای یکدیگرند
سر یک قران روی هم میپرند
چراکه در نگاه اینان هیچ چیز ارزشی ندارد مگره جز همان پول وثروت !!.
اینگونه انسانها بی شک انسانهائی بوده اند که از محبت هرگز سهمی نبرده اند
وچه در زندگی درجامعه کوچک خانواده چه در اجتماع بسیار شکست خورده بوده اند
وامروز که خود را درمقامی میبینند
بقول معروف به سایه خویش میگویند:
توکه هستی بدنبال من راه افتاده ای به دنبال من نیا !!!
_______________________
نرمش و سازگاری با گیتی از هر کمین دلهره آوری ، رهایی مان
خواهد بخشید . ارد بزرگ
پنجره
اینــهمه پنــجـره در کوچه و شهر
پشت هر پنــجره ای خاطره ای
قصه از عشــق و محبت بسیار
قصه ها از دل این اهل دیار
قصـه ها بســیارنـد
گاه هریک چو کتابـی ست قطور
گاه ویرانی مردی ز غرور
گاه از حرمـت یک قلـب صبــور
گاه اندیشـه یــک زن به خــیال
گاه از باور پرواز ، بدون پر و بال
قصـه ها بســیار است
پشت هر پنــجره ای
لیک چون پنـــجره ها
یک لبــــی باز نشــد
تا بگوید:غــم چیســت
یا بگوید که دگر غمـــگین نیست
یا بگویــد که اصول دل شادان در چیسـت
از چه باید خندید
ازچه با گریه اندوه گریسـت
معنی بودن انسان در چیست
قــصه ها بسیارند
و پر از خاطـره ها
پشـت هر پنــجره ای
دل انسان طپشی دارد بازد
که ز سرسبـزی بودن گویـد
گرچه در عمـق سکـوت
لیک همـواره به هر ثانیـه ای
می طپـد باز پر از
حــس نیــاز
در تـمـــنای وفــا
در تـب عشـق هــنوز
نبــض بودن به امــیــد
می زند در شــب و روز
و چه غــافل دل ماســت
که اگر بودن ســبزی باید
سبـزی روح طلــب مــیدارد
و دراین باغ پر از سبــزه دهــر
گل احساس و محبــت افسـوس
جایگاهــش خالــیست
و جز این حرفــی نیســت
قــصه ها بســـیارند
پشت هر پنــجـره ای
و اگر پنــجـره ای باز نـشــد
جای تـردیدی نیســت
که ز باغ دل او هــم امــروز
جای گلهای محبت خالیست
دل او شادان نیســـت
و اگـر باز کــند پنــجـره را
شایـد از لطــف نسیـم
روح او تازه شـــود
با نگاهی به مســیر پرواز
با یکـی رنگ تبســم بر لــب
بر همان آبــی دهــر
آسمــانــی که بر او هرچـه گذشت
عاقبــت رنــگ دلــش آبــی بود
و پر از خــاطـره های پــرواز
و پــر از خــاطــره های پرواز
گیتی همواره در حال زایش است و پویشی آرام در همه گونه های آن در حال
پیدایش است .
به تماشای بهاری خوشرنگ
سفری سوی مکانی دیگر
با همه ذوق و شتاب در پی تازه بهاری دیگر
و رسیدن به خزان دیدن برگ به خون آلوده
رنگ زرد مردن
باغ پائیز زده افسرده
با سکوتی غمگین به نمایندگی یک فریاد
همه جا خاموشی
بهر عصیان و قیام و بیداد
آسمان ابری و تار بهر بارش حاضر
بغض از خواری باغ یاد گل در خاطر
ملتهب از اندوه سینه را فرمان داد
تو ببــار ای باران
ومن اینجا تنها زیر باران غمگین
پس چه شد آن گل سرخ ، آن بهار رنگین
به تماشای بهار آمد ه ام لیک او اینجا نیست
این خزان است خزان این خزانی خالیست
گوید اما از مرگ از همه بیرنگی
دل او بیرحم است جنس قلبش سنگی
ناگه از پشت سرم تک صدائی برخاست
گقت: دیر آمده ای از خزان هم پیداست
گل به حرف آمده بود گل پژمرده زار
اشک بر چهره زرد پیکرش خسته و زار
گفت : آن تازه بهار رفته از باغ جهان
زندگی یک رو نیست با بهار است خزان
گل شود مست غرور تا که رنگی دارد
او نداند افسوس وقت تنگی دارد
غنچه ای چون کودک بی خبر از دنیاست
آنچه او می بیند باغ نه ، یک رویاست
زندگانی هم نیز نیست کمتر ز بهار
هستی انسان هم نیست کمتر ز قمار
لحظه ای در اوجی لحظه ای در خواری
لحظه ای در خنده لحظه ای در زاری
باغ را ساده مبین در درونش هستی ست
آنچه اینجا پیداست غفلتی از مستی ست
از غرور منو تو مستی و نخوت ما
ما که غافل بودیم از خزان فردا
دیر برخاستنت شکلی از غفلت بود
آمدی آندم که باغ در ذلت بود
آدمی اینگونه ست دیر بر پا خیزد
میرود آندم که برگها میریزد
در قبال خود هم از بهاران غافل
او ندارد چون گل غیر مردن حاصل
خود همی میدانی* آدمی* آه و دم است
آه چون بیرون داد بینی از دنیار ست
باغ را الگو ساز هستی خود دریاب
آخر انسان تاکی غرق مستی در خواب
باغ خود را بنگر، گلشن دنیا را
تا که امروزت هست کو دگر تا فردا
تو کنون بر پا خیز رسم بودن آموز
توشهِ ی فردایت کار تو در امروز
فرزانه شیدا / 1362
ماخذ : http://b4armannameh.blogspot.com/2009/08/blog-post_27.html
This Topic Is Locked To Guest Posts
It's been a while since this topic was active, if you'd like to get it going again, please post as a registered member