Lefora Free Forum
2101 views

مهدی اخوان ثالث - شعر زیبای زمستان

Page 1
posts 1–20 of 20
کاربر پُر کار تالار - member
52 posts




سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است



کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

گزارش



خدایا ! پر از کینه شد سینه ام
چو شب رنگ درد و دریغا گرفت
دل پکروتر ز ایینه ام
دلم دیگر آن شعله ی شاد نیست
همه خشم و خون است و درد و دریغ
 سرایی درین شهرک آباد نیست
خدایا ! زمین سرد و بی نور شد
بی آزرم شد ، عشق ازو دور شد
 کهن گور شد ، مسخ شد ، کور شد
 مگر پشت این پرده ی آبگون
تو ننشسته ای بر سریر سپهر
به دست اندرت رشته ی چند و چون ؟
شبی جبه دیگر کن و پوستین
فرود ای از آن بارگاه بلند
رها کرده ی خویشتن را ببین
زمین دیگر آن کودک پک نیست
پر آلودگیهاست دامان وی
که خکش به سر ، گرچه جز خک نیست
گزارشگران تو گویا دگر
زبانشان فسرده ست ، یا روز و شب
دروغ و دروغ آورندت خبر
کسی دیگر اینجا تو را بنده نیست
درین کهنه محراب تاریک ، بس
 فریبنده هست و پرستنده نیست
 علی رفت ، زردشت فرمند خفت
شبان تو گم گشت ، و بودای پک
 رخ اندر شب نی روانان نهفت
نمانده ست جز من کسی بر زمین
دگر نکسانند و نامردمان
بلند آستان و پلید آستین
همه باغها پیر و پژمرده اند
همه راهها مانده بی رهگذر
همه شمع و قندیلها مرده اند
تو گر مرده ای ، جانشین تو کیست ؟
که پرسد ؟ که جوید ؟ که فرمان دهد ؟
وگر زنده ای ، کاین پسندیده نیست
مگر صخره های سپهر بلند
که بودند روزی به فرمان تو
سر از امر و نهی تو پیچیده اند ؟
مگر مهر و توفان و آب ، ای خدا
دگر نیست در پنجه ی پیر تو ؟
که گویی : بسوز ، و بروب ، و برای
گذشت ، ای پیر پریشان ! بس است
 بمیران ، که دونند ، و کمتر ز دون
بسوزان ، که پستند ، و ز آن سوی پست
یکی بشنو این نعره ی خشم را
برای که بر پا نگه داشتی
زمینی چنین بی حیا چشم را ؟
گر این بردباری برای من است
نخواهم من این صبر و سنگ تو را
نبینی که دیگر نه جای من است ؟
ازین غرقه در ظلمت و گمرهی
ازین گوی سرگشته ی ناسپاس
 چه ماده ست ؟ چه قرنهای تهی ؟
گران است این بار بر دوش من
گران است ، کز پس شرم و شرف
بفرسود روح سیه پوش من
خدایا ! غم آلوده شد خانه ام
پر از خشم و خون است و درد و دریغ
دل خسته ی پیر دیوانه ام

 
کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

جرقه



به چشمان سیاه و روی شاداب و صفای دل
گل باغ شب و دریا و مهتاب است پنداری
درین تاریک شب ، با این خمار و خسته جانیها
 خوش اید نقش او در چشم من ، خواب است پنداری


کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

لحظه




همه گویند که : تو عاشق اویی
 گر چه دانم همه کس عاشق اویند
لیک می ترسم ، یارب
 نکند راست بگویند ؟


کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

روشنی



ای شده چون سنگ سیاهی صبور
پیش دروغ همه لبخندها
بسته چو تاریکی جاویدگر
خانه به روی همه سوگندها
من ز تو باور نکنم ، این تویی ؟
دوش چه دیدی ، چه شنیدی ، به خواب ؟
 بر تو ، دلا ! فرخ و فرخنده باد
دولت این لرزش و این اضطراب
زنده تر از این تپش گرم تو
عشق ندیده ست و نبیند دگر
پکتر از آه تو پروانه ای
بر گل یادی ننشیند دگر


کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

گرگ هار




گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو
شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز
می دوم ، برده ز هر باد گرو
چشمهایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعله ی چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی بک خزامی به برم
آه ، می ترسم ، آه
آه ، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
 مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی
 پوپکم ! آهوکم
چه نشستی غافل
 کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی
 پس ازین دره ی ژرف
جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه
 پشت آن قله ی پوشیده ز برف
 نیست چیزی ، خبری
 ور تو را گفتم چیز دگری هست ، نبود
جز فریب دگری
 من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله ی پک
 بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشین با من ، با من منشین
 تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
 چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی
 دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
 چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کار ایم من
بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت
منشین اما با من ، منشین
تکیه بر من مکن ، ای پرده ی طناز حریر
که شراری شده ام
پوپکم ! آهوکم
گرگ هاری شده ام


کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

بیمار



بیمارم ، مادرجان
می دانم ، می بینی
می بینم ، می دانی
 می ترسی ، می لرزی
 از کارم ، رفتارم ، مادرجان
می دانم ، می بینی
گه گریم ، گه خندم
گه گیجم ، گه مستم
 و هر شب تا روزش
 بیدارم ، بیدارم ، مادرجان
می دانم ، می دانی
کز دنیا ، وز هستی
هشیاری ، یا مستی
از مادر ، از خواهر
از دختر ، از همسر
 از این یک ، و آن دیگر
 بیزارم ، بیزارم ، مادرجان
من دردم بی ساحل
تو رنجت بی حاصل
ساحر شو ، جادو کن
درمان کن ، دارو کن
بیمارم ، بیمارم ، بیمارم ، مادرجان


کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

فسانه





گویا دگر فسانه به پایان رسدیه بود
دیگر نمانده بود برایم بهانه ای
جنبید مشت مرگ و در آن خک سرد گور
می خواست پر کند
روح مرا ، چو روزن تاریکخانه ای
اما بسان باز پسین پرسشی که هیچ
دیگر نه پرسشی ست از آن پس نه پاسخی
چشمی که خوشترین خبر سرنوشت بود
از آشیان ساده ی روحی فرشته وار
کز روشنی چو پنجره ای از بهشت بود
خندید با ملامت ، با مهر ، با غرور
با حالتی که خوشتر از آن کس ندیده است
کای تخته سنگ پیر
ایا دگر فسانه به پایان رسیده است ؟
 چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوت
خون در رگم دوید
امشب صلیب رسم کنید ، ای ستاره ها
برخاستم ز بستر تاریکی و سکوت
گویی شنیدم از نفس گرم این پیام
عطر نوازشی که دل از یاد برده بود
اما دریغ ، کاین دل خوشباورم هنوز
باور نکرده بود
کآورده را به همره خود باد برده بود
گویی خیال بود ، شبح بود، سایه بود
یا آن ستاره بود که یک لمحع زاد و مرد
چشمک زد و فسرد
لشکر نداشت در پی ، تنها طلایه بود
ای آخرین دریچه ی زندان عمر من
ای واپسین خیال شبح وار سایه رنگ
از پشت پرده های بلورین اشک خویش
با یاد دلفریب تو بدرود می کنم
روح تو را و هرزه درایان پست را
با این وداع تلخ ملولانه ی نجیب
خشنود می کنم
من لولی ملامتی و پیر و مرده دل
تو کولی جوان و بی آرام و تیز دو
رنجور می کند نفس پیر من تو را
حق داشتی ، برو
احساس می کنم ملولی ز صحبتم
آن پکی و زلالی لبخند در تو نیست
و آن جلوه های قدسی دیگر نمی کنی
می بینمت ز دور و دلم می تپد ز شوق
می بینم برابر و سر بر نمی کنی
این رنج کاهدم که تو نشناختی مرا
در من ریا نبود صفا بود هر چه بود
من روستاییم ، نفسم پک و راستین
باور نمی کنم که تو باور نمی کنی
 این سرگذشت لیلی و مجنون نبود - آه
شرم ایدم ز چهره ی معصوم دخترم
حتی نبود قصه ی یعقوب دیگری
 این صحبت دو روح جوان ، از دو مرد بود
یا الفت بهشتی کبک و کبوتری
اما چه نادرست در آمد حساب من
از ما دو تن یکی نه چنین بود ، ای دریغ
 غمز و فریبکاری مشتی حسود نیز
 ما را چو دشمنی به کمین بود ، ای دریغ
 مسموم کرد روح مرا بی صفاییت
 بدرود ، ای رفیق می و یار مستی ام
من خردی تو دیدم و بخشایمت به مهر
ور نیز دیده ای تو ، ببخشای پستی ام
 من ماندم و ملال و غمم ، رفته ای تو شاد
 با حالتی که بدتر از آن کس ندیده است
ای چشمه ی جوان
 گویا دگر فسانه به پایان رسیده است
کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

داوری




هر که آمد بار خود را بست و رفت
 ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
ز آن چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

آب و آتش



آب و آتش نسبتی دارند جاویدان
 مثل شب با روز ، اما از شگفتیها
ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما
 آتشی با شعله های آبی زیبا
آه
 سوزدم تا زنده ام یادش که ما بودیم
 آتشی سوزان و سوزاننده و زنده
چشمه ی بس پکی روشن
 هم فروغ و فر دیرین را فروزنده
هم چراغ شب زدای معبر فردا
آب و آتش نسبتی دارند دیرینه
 آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
 ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
 آبهای شومی و تاریکی و بیداد
خاست فریادی ، و درد آلود فریادی
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
 کآتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
 گفتم و می گویم و پیوسته خواهم گفت
ور رود بود و نبودم
همچنان که رفته است و می رود
بر باد


کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

پاسخ


چه می کنی ؟ چه می کنی ؟
 درین پلید دخمه ها
 سیاهها ، کبودها
بخارها و دودها ؟
ببین چه تیشه میزنی
به ریشه ی جوانیت
به عمر و زندگانیت
به هستیت ، جوانیت
تبه شدی و مردنی
به گورکن سپردنی
چه می کنی ؟ چه می کنی ؟
چه می کنم ؟ بیا ببین
که چون یلان تهمتن
 چه سان نبرد می کنم
 اجاق این شراره را
 که سوزد و گدازدم
چو آتش وجود خود
خموش و سرد می کنم
 که بود و کیست دشمنم ؟
یگانه دشمن جهان
 هم آشکار ، هم نهان
 همان روان بی امان
زمان ، زمان ، زمان ، زمان
سپاه بیکران او
دقیقه ها و لحظه ها
 غروب و بامدادها
 گذشته ها و یادها
رفیقها و خویشها
 خراشها و ریشها
 سراب نوش و نیشها
 فریب شاید و اگر
 چو کاشهای کیشها
بسا خسا به جای گل
 بسا پسا چو پیشها
 دروغهای دستها
چو لافهای مستها
 به چشمها ، غبارها
به کارها ، شکستها
نویدها ، درودها
نبودها و بودها
سپاه پهلوان من
به دخمه ها و دامها
 پیاله ها و جامها
 نگاهها ، سکوتها
 جویدن برو تها
شرابها و دودها
 سیاهها ، کبودها
بیا ببین ، بیا ببین
 چه سان نبرد می کنم
 شکفته های سبز را
چگونه زرد می کنم


کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

سرود پناهنده



نجوا کنان به زمزمه سرگرم
مردی ست با سرودی غمنک
خسته دلی ، شکسته دلی ، بیزار
 از سر فکنده تاج عرب بر خک
این شرزه شیر بیشه ی دین ، ایت خدا
 بی هیچ بک و بیم و ادا
 سوی عجم کشیده دلش ، از عرب جدا
امشب به جای تاج عرب شوق کوچ به سر دارد
آهسته می سراید و با خویش
 امشب سرود و سر دگر دارد
نجوا کنان به زمزمه ، نالان و بی قرار
 با درد و سوز گرید و گوید
امشب چو شب به نیمه رسد خیزم
وز این سیاه زاویه بگریزم
پنهان رهی شناسم و با شوق می روم
ور بایدم دویدن ، با شوق می دوم
گر بسته بود در ؟
 به خدا داد می زنم
سر می نهم به درگه و فریاد می کنم
خسته دل شکسته دل غمنک
افکنده تیره تاج عرب از سر
فریاد می کند
 هیهای ! های ! های
ای ساقیان سخوش میخانه ی الست
راهم دهید ای ! پناهم دهید ای
 اینجا
 درمانده ای ز قافله ی بیدل شماست
آواره ای، گریخته ای ، مانده بی پناه
آه
اینجا منم ، منم
 کز خویشتن نفورم و با دوست دشمنم
امشب عجیب حال خوشی دارد
پا می زند به تاج عرب ، گریان
حال خوشی ، خیال خوشی دارد
امشب من از سلاسل پنهان مدرسه
سیر از اصول و میوه و شاخ درخت دین
وز شک و از یقین
وز رجس خلق و پکی دامان مدرسه
بگریختم
چگونه بگویم ؟
حکایتی ست
 دیگر به تنگ آمده بودم
از خنده های طعن
وز گریه های بیم
 دیگر دلم گرفته ازین حرمت و حریم
تا چند می توانم باشم به طعن و طنز
حتی گهی به نعره ی نفرین تلخ و تند
غیبت کنان و بدگو پشت سر خدا؟
دیگر به تنگ آمده ام من
تا چند می توانم باشم از او جدا ؟
صاحبدلی ز مدرسه آمد به خانقاه
با خاطری ملول ز ارکان مدرسه
بگریخت از فریب و ریا ، از دروغ و جهل
نابود باد - گوید - بنیان مدرسه
حال خوش و خیال خوشی دارد
با خویشتن جدال خوشی دارد
و کنون که شب به نیمه رسیده ست
او در خیال خود را بیند
کاوراق شمس و حافظ و خیام
این سرکشان سر خوش اعصار
این سرخوشان سرکش ایام
این تلخکام طایفه ی شنگ و شور بخت
زیر عبا گرفته و بر پشت پوست تخت
آهسته می گریزد
و آب سبوی کهنه و چرکین خود به پای
بر خک راه ریزد
امشب شگفت حال خوشی دارد
و کنون که شب ز نیمه گذشته ست
او ، در خیال ، خود را بیند
پنهان گریخته ست و رسیده به خانقاه ، ولی بسته است در
و او سر به در گذاشته و از شکاف آن
با اشتیاق قصه ی خود را
می گوید و ز هول دلش جوش می زند
گویی کسی به قصه ی او گوش می کند
امشب بگاه خلوت غمنک نیمشب
گردون بسان نطع مرصع بود
هر گوهریش ایتی از ذات ایزدی
 آفاق خیره بود به من ، تا چه می کنم
من در سپهر خیره به ایات سرمدی
 بگریختم
به سوی شما می گریختم
بگریختم ، به سوی شما آمدم
شما
ای ساقیان سرخوش میخانه ی الست
ای لولیان مست به ایان کرده پشت ، به خیام کرده رو
 ایا اجازه هست ؟
شب خلوت است و هیچ صدایی نمی رسد
 او در خیال خود را ، بی تاب ، بی قرار
بیند که مشت کوبد پر کوب ، بر دری
 با لابه و خروش
 اما دری چو نیست ، خورد مشت بر سری
راهم دهید ای! پناهم دهید ای!
می ترسد این غریب پناهنده
ای قوم ، پشت در مگذاریدش
 ای قوم ، از برای خدا
گریه می کند
نجوکنان ، به زمزمه سرگرم
 مردی ست دل شکسته و تنها
امشب سرود و سر دگر دارد
امشب هوای کوچ به سر دارد
اما کسی ز دوست نشانش نمی دهد
غمگین نشسته ، گریه امانش نمی دهد
راهم ... دهید ، ای ! ... پناهم دهید ... ای
هو ... هوی .... های ... های


کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

لحظه ی دیدار




لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
 های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است


کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

پرنده ای در دوزخ



نگفتندش چو بیرون می کشاند از زادگاهش سر
 که آنجا آتش و دود است
نگفتندش : زبان شعله می لیسد پر پک جوانت را
همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
نگفتندش : نوازش نیست ، صحرا نیست ، دریا نیست
همه رنج است و رنجی غربت آلود است
پرید از جان پناهش مرغک معصوم
درین مسموم شهر شوم
پرید ، اما کجا باید فرود اید ؟
نشست آنجا که برجی بود خورده بآسمان پیوند
در آن مردی ، دو چشمش چون دو کاسه ی زهر
به دست اندرش رودی بود ، و با رودش سرودی چند
 خوش آمد گفت درد آلود و با گرمی
به چشمش قطره های اشک نیز از درد می گفتند
ولی زود از لبش جوشید با لبخندها ، تزویر
تفو بر آن لب و لبخند
پرید ، اما دگر ایا کجا باید فرود اید ؟
نشست آنجا که مرغی بود غمگین بر درختی لخت
 سری در زیر بال و جلوه ای شوریده رنگ ، اما
چه داند تنگدل مرغک ؟
عقابی پیر شاید بود و در خاطر خیال دیگری می پخت
 پرید آنجا ، نشست اینجا ، ولی هر جا که می گردد
غبار و آتش و دود است
نگفتندش کجا باید فرود اید
همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
دلش می ترکد از شکوای آن گوهر که دارد چون
صدف با خویش
 دلش می ترکد از این تنگنای شوم پر تشویش
چه گوید با که گوید ، آه
کز آن پرواز بی حاصل درین ویرانه ی مسموم
چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
همه پرهای پکش سوخت
کجا باید فرود اید ، پریشان مرغک معصوم ؟


کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

پند




بخز در لکت ای حیوان ! که سرما
نهانی دستش اندر دست مرگ است
مبادا پوزه ات بیرون بماند
که بیرون برف و باران و تگرگ است
نه قزاقی ، نه بابونه ، نه پونه
چه خالی مانده سفره ی جو کناران
هنوز ای دوست ، صد فرسنگ باقی ست
ازین بیراهه تا شهر بهاران
مبادا چشم خود برهم گذاری
نه چشم اختر است این ، چشم گرگ است
همه گرگند و بیمار و گرسنه
بزرگ است این غم ، ای کودک ! بزرگ است
ازین سقف سیه دانی چه بارد ؟
خدنگ ظالم سیراب از زهر
بیا تا زیر سقف می گریزیم
چه در جنگل ، چه در صحرا ، چه در شهر
ز بس باران و برف و باد و کولک
زمان را با زمین گویی نبرد است
مبادا پوزه ات بیرون بماند
بخز در لکت ای حیوان ! که سرد است
کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

آواز کرک



 بده ... بدبد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
من این آواز پکت را درین غمگین خراب آباد
چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ، ولکن دل به غم مسپار
کرک جان ! بنده ی دم باش
 بده ... بد بد راه هر پیک و پیغام خبر بسته ست
ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست
کرک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت
من این آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند
من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی


کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

چاووشی




بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
 گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
 نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیقی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
 نخستین : راه نوش و راحت و شادی
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
 دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پکوبان بسان دختر کولی
و کنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
 که با هر جنبش نبضم
 هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خک افتند
 بهل کاین آسمان پک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
 به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
 هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
 کسی اینجا پیام آورد ؟
 نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
 جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش اید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش اید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
 که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
 به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
 که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
 نه چون مرگ من و تو ، مرگ پک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دویانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پک و پکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
 که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

 
کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

هستن




گفت و گو از پک و ناپک است
وز کم وبیش زلال آب و ایینه
وز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپک یا هر پک
دارد اندر پستوی سینه
هر کسی پیمانه ای دارد که پرسد چند و چون از وی
گوید این ناپک و آن پک است
 این بسان شبنم خورشید
وان بسان لیسکی لولنده در خک است
نیز من پیمانه ای دارم
با سبوی خویش ، کز آن می تراود زهر
گفت و گو از دردنک افسانه ای دارم
ما اگر چون شبنم از پکان
 یا اگر چون لیسکان ناپک
گر نگین تاج خورشیدیم
ورنگون ژرفنای خک
هرچه این ، آلوده ایم ، آلوده ایم ، ای مرد
آه ، می فهمی چه می گویم ؟
 ما به هست آلوده ایم ، آری
 همچنان هستان هست و بودگان بوده ایم ، ای مرد
نه چو آن هستان اینک جاودانی نیست
افسری زروش هلال آسا ، به سر هامان
ز افتخار مرگ پکی ، در طریق پوک
 در جوار رحمت ناراستین آسمان بغنوده ایم ، ای مرد
که دگر یادی از آنان نیست
 ور بود ، جز در فریب شوم دیگر پکجانان نیست
 گفت و گو از پک و ناپک است
ما به هست آلوده ایم ، ای پک! و ای ناپک
پست و ناپکیم ما هستان
گر همه غمگین ، اگر بی غم
 پک می دانی کیان بودند ؟
آن کبوترها که زد در خونشان پرپر
 سربی سرد سپیده دم
بی جدال و جنگ
 ای به خون خویشتن آغشتگان کوچیده زین تنگ آشیان ننگ
ای کبوترها
 کاشکی پر می زد آنجا مرغ دردم ، ای کبوترها
که من ارمستم ، اگر هوشیار
گر چه می دانم به هست آلوده مردم ، ای کبوترها
 در سکوت برج بی کس مانده تان هموار
نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاوید
های پکان ! های پکان ! گوی
می خروشم زار



کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

باغ من



آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمنکش
 باغ بی برگی
 روز و شب تنهاست
با سکوت پک غمنکش
ساز او باران ، سرودش باد
 جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تا پودش باد
گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر کجکه خواهد
 یا نمی خواهد
باغبانو رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
 جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پای


کاربر پُر کار تالار - member
52 posts

شکار ( یک منظومه )





1
وقتی که روز آمده ، ‌اما نرفته شب
صیاد پیر ، ‌گنج کهنسال آزمون
با پشتواره ای و تفنگی و دشنه ای
 ناشسته رو ، ‌ ز خانه گذارد قدم برون
جنگل هنوز در پشه بند سحرگهان
خوابیده است ، و خفته بسی راز ها در او
 اما سحر ستای و سحرخیز مرغکان
 افکنده اند و لوله ز آوزها دراو
تا وحش و طیر مردم این شهر سبزپوش
 دیگر ز نوشخواب سحر چشم وا کنند
 مانند روزهای دگر ، شهر خویش را
 گرم از نشاط و زندگی و ماجرا کنند
2
پر جست و خیز و غرش و خمیازه گشت باز
 هان ، خواب گویی از سر جنگل پریده است
 صیاد پیر ، ‌شانه گرانبار از تفنگ
اینک به آستانه ی جنگل رسیده است
آنجا که آبشار چو ایینه ای بلند
 تصویر ساز روز و شب جنگل است و کوه
 کوهی که سر نهاده به بالین سرد ابر
 ابری که داده پیکره ی کوه را شکوه
صیاد :
وه ، دست من فسرد ، ‌ چه سرد است دست تو
 سرچشمه ات کجاست ، اگر زمهریر نیست ؟
 من گرچه پیر و پوده و کم طاقتم ، ولی
 این زهر سرد سوز تو را هم نظیر نیست
 همسایه ی قدیمی ام !‌ ای آبشار سرد
 امروز باز شور شکاری ست در سرم
 بیمار من به خانه کشد انتظار من
 از پا فتاده حامی گرد دلاورم
 کنون شکار من ، ‌که گورنی ست خردسال
 در زیر چتر نارونی آرمیده است
 چون شاخکی ز برگ تهی بر سرش به کبر
 شاخ جوان او سر و گردن کشیده است
 چشم سیاه و خوش نگهش ، هوشیار و شاد
 تا دوردست خلوت کشیده راه
 گاه احتیاط را نگرد گرد خویش ، لیک
 باز افکند به منظر دلخواه خود نگاه
 تا ظهر می چمد خوش و با همگان خویش
 هر جا که خواست می چرد و سیر می شود
 هنگام ظهر ، ‌تشنه تر از لاشه ی کویر
 خوش خوش به سوی دره ی سرازیر می شود
 آنجا که بستر تو ازین تنگنای کوه
 گسترده تن گشاده ترک بر زمین سبز
 وین اطلس سپید ، تو را جلوه کرده بیش
بیدار و خواب مخمل پر موج و چین سبز
آ’د شکار من ، ‌جگرش گرم و پر عطش
 من در کمین نشسته ، ‌نهان پشت شاخ و برگ
 چندان که آب خورد و سر از جوی برگرفت
 در گوش او صفیر کشید پیک من که : مرگ
 آن دیگران گریزان ، لرزان ، دوان چو باد
 اما دریغ ! او به زمین خفته مثل خک
 بر دره عمیق ، ‌که پستوی جنگل است
لختی سکوت چیره شود ، ‌سرد و ترسنک
 ز آن پس دوباره شور و شر آغاز می شود
 گویی نه بوده گرگ ، نه برده ست میش را
 وین مام سبز موی ، فراموشکار پیر
 از یاد می برد غم فرزند خویش را
 وقتی که روز رفته ولی شب نیامده
 من ، خسته و خمیده و خرد و نفس زنان
 با لاشه ی گوزن جوانم ، ‌ رسم ز راه
 واندازمش به پای تو ، ‌آلوده همچنان
 در مرمر زلال و روان تو ، ‌ خرد خرد
 از خون و هر پلیدی بیرون و اندرون
 می شویمش چنان که تو دیدی هزار بار
 وز دست من چشیدی و شستی هزار خون
 خون کبود تیره ، از آن گرگ سالخورد
 خون بنفش روشن از آن یوز خردسال
 خون سیاه ، از آن کر و بیمار گور گر
 خون زلال و روشن ، از آن نرم تن غزال
همسایه ی قدیمی ام ، ‌ ای آبشار سرد
 تا باز گردم از سفر امروز سوی تو
 خورشید را بگو به دگر سوی ننگرد
س از بستر و مسیر تو ، از پشت و روی تو
 شاید که گرمتر شود این سرد پیکرت
 هان ، آبشار ! من دگر از پا فتاده ام
 جنگل در آستانه ی بی مهری خزان
 من در کناره دره ی مرگ ایستاده ام
 از آخرین شکار من ، ای مخمل سپید
 خرگوش ماده ای که دلش سفت و زرد بود
 یک ماه و نیم می گذرد ، آوری به یاد؟
آن روز هم برای من آب تو سرد بود
دیگر ندارد رخصت صید و سفر مرا
 فرزند پیل پیکر فحل دلاورم
 آن روز وه چه بد شد او هم ز کار ماند
بر گرده اش سوار ، من و صید لاغرم
 می شست دست و روی در آن آب شیر گرم
 صیاد پیر ، ‌ غرقه در اندیشه های خویش
 و آب از کنار سبلتش آهسته می چکید
 بر نیمه پوستینش ، و نیز از خلال ریش
تر کرد گوشها و قفا را ، ‌ بسان مسح
 با دست چپ ، که بود ز گیلش نه کم ز چین
 و آراسته به زیور انگشتری کلیک
 از سیم ساده ی حلقه ، ز فیروزه اش نگین
می شست دست و روی و به رویش هزار در
 از باغهای خاطره و یاد ، ‌ باز بود
 هماسه ی قدیمی او ، آبشار نیز
 چون رایتی بلورین در اهتزاز بود
3
ز آن نرم نرم نم نمگ ابر نیمشب
 تر گونه بود جنگل و پر چشمک بلور
 وز لذت نوازش زرین آفتاب
 سرشار بود و روشن و پشیده از سرور
 چون پر شکوه خرمنی از شعله های سبز
 که ش در کنار گوشه رگی چند زرد بود
 در جلوه ی بهاری این پرده ی بزرگ
 گه طرح ساده ای ز خزان چهره می نمود
در سایه های دیگر گم گشته سایه اش
 صیاد ، غرق خاطره ها ، راه می سپرد
هر پیچ و تاب کوچه این شهر آشنا
 او را ز روی خاطره ای گرد می سترد
 این سکنج بود که یوز از بلند جای
گردن رفیق رهش حمله برده بود
یرش خطا نکرد و سر یوز را شکافت
 اما چه سود ؟ مردک بیچاره مرده بود
 اینجا به آن جوانک هیزم شکن رسید
 همراه با سلام جوانک به سوی وی
 آن تکه هیزمی که ز چنگ تبر گریخت
 آمد ، ‌ که خون ز فرق فشاند به روی وی
اینجا رسیده بود به آن لکه های خون
 دنبال این نشانه رهی در نوشته بود
 تا دیده بود ، مانده زمرگی نشان به برف
 و آثار چند پا که از آن دور گشته بود
 اینجا مگر نبود که او در کمین صید
با احتیاط و خم خم می رفت و می دوید ؟
اگه در آبکند در افتاد و بانگ برخاست
 صید این شنید و گویی مرغی شد و پرید
4
ظهر است و دره پر نفس گرم آفتاب
 مست نشاط و روشن ، ‌شاد و گشاده روی
 مانند شاهکوچه ی زیبایی از بهار
در شهری از بهشت ، ‌همه نقش و رنگ و بوی
 انبوه رهگذار در این کوچه ی بزرگ
 در جامه های سبز خود ، استاده جا به جا
 ناقوس عید گویی کنون نواخته است
 وین خیل رهگذر همه خوابانده گوشها
آبشخور پلنگ و غزال و گوزن و گور
در قعر دره تن یله کرده ست جویبار
 بر سبزه های ساحلش ، کنون گوزنها
 آسوده اند بی خبر از راز روزگار
 سیراب و سیر ، ‌ بر چمن وحشی لطیف
در خلعت بهشتی زربفت آفتاب
آسوده اند خرم و خوش ، ‌ لیک گاهگاه
دست طلب کشاندشان پای ، سوی آب
 آن سوی جویبار ، نهان پشت شاخ و برگ
 صیاد پیر کرده کمین با تفنگ خویش
 چشم تفنگ ، قاصد مرگی شتابنک
خوابانده منتظر ، ‌پس پشت درنگ خویش
صیاد :
هشتاد سال تجربه ، این است حاصلش ؟
ترکش تهی تفنگ تهی ، مرگ بر تو مرد
هوم گر خدا نکرده خطا کرده یا نجست
این آخرین فشنگ تو ... ؟
 صیاد ناله کرد
صیاد :
نه دست لرزدم ، نه دل ، ‌ آخر دگر چرا
 تیرم خطا کند ؟ که خطا نیست کار تیر
 ترکش تهی ، تفنگ همین تیر ، پس کجاست
 هشتاد سال تجربه ؟
 بشکفت مرد پیر
 صیاد :
 هان ! آمد آن حریف که می خواستم ، چه خوب
 زد شعله برق و شرق ! خروشید تیر و جست
نشنیده و شنیده گوزن این صدا ، که تیر
 از شانه اش فرو شد و در پهلویش نشست
آن دیگران گریزان ، لرزان ، دوان چو باد
 در یک شتابنک رهی را گرفته پیش
 لختی سکوت همنفس دره گشت و باز
 هر غوک و مرغ و زنجره برداشت ساز خویش
و آن صید تیر خورده ی لنگان و خون چکان
 گم شد درون پیچ و خم جنگل بزرگ
 واندر پیش گرفته پی آن نشان خون
 آن پیر تیر زن ، چو یکی تیر خورده گرگ
 صیاد :
 تیرم خطا نکرد ، ولی کارگر نشد
 غم نیست هر کجا برود می رسم به آن
 می گفت و می دوید به دنبال صید خویش
 صیاد پیر خسته و خرد و نفس زنان
صیاد :
دانم اگر چه آخر خواهد ز پا فتاد
 اما کجاست فر جوانیم کو ؟ دریغ
 آن نیرویم کجا شد و چالکیم که جلد
 خود را به یک دو جست رسانم به او ، ‌دریغ
 دنبال صید و بر پی خونهای تازه اش
 می رفت و می دوید و دلش سخت می تپید
 با پشتواره ای و تفنگی و دشنه ای
 خود را به جهد این سو و آن سوی می کشید
 صیاد :
هان ، بد نشد
 شکفت به پژمرده خنده ای
 لبهای پیر و خون سرور آمدش به رو
 پایش ولی گرفت به سنگی و اوفتاد
 برچید خنده را ز لبش سرفه های او
صیاد :
هان ، بد نشد ، به راه من آمد ، ‌ به راه من
 این ره درست می بردش سوی آبشار
 شاید میان راه بیفتد ز پا ولی
 ای کاشکی بیفتد پهلوی آبشار
 بار من است اینکه برد او به جای من
 هر چند تیره بخت برد بار خویش را
 ای کاش هر چه دیر ترک اوفتد ز پا
 کآسان کند تلاش من و کار خویش را
 باید سریع تر بدوم
 کولبار خویش
 افکند و کرد نیز تفنگ تهی رها
 صیاد :
گو ترکشم تهی باش ، این خنجرم که هست
 یاد از جوانی ... آه ... مدد باش ، ای خدا
5
دشوار و دور و پر خم و چم ، نیمروز راه
 طومار واشده در پیش پای او
 طومار کهنه ای که خط سرخ تازه ای
 یک قصه را نگشاته بر جا به جای او
 طومار کهنه ای که ازین گونه قصه ها
 بسیار و بیشمار بر او برنوشته اند
 بس صید زخم خورده و صیاد کامگار
 یا آن بسان این که بر او برگذشتند
 بس جان پای تازه که او محو کرده است
 بی اعتنا و عمد به خاشک و برگ و خک
پس عابر خموش که دیده ست و بی شتاب
بس رهنورد جلد ، شتابان و بیمنک
اینک چه اعتناش بدین پیر کوفته ؟
و آن زخم خورده صید ، گریزان و خون چکان ؟
 راه است او ، همین و دگر هیچ راه ، راه
 نه سنگدل نه شاد ، نه غمگین نه مهربان
6
ز آمد شد مداوم وجاوید لحظه ها
 تک ، بامداد ظهر شد و ظهر عصر تنگ
 خمیازه ای کشید و به پا جست و دم نکاند
 بویی شنیده است مگر باز این پلنگ ؟
 آری ، گرسنه است و شنیده ست بوی خون
این سهمگین زیبا ، این چابک دلیر
 کز خویش برتری چو نخواهد ز کبر دید
 بر می جهد ز قله که مه را کشد به زیر
جنگاوری که سیلی او افکند به خک
 چون کودکی نحیف ، شتر را به ضربتی
پیل است اگر بجوید جز شیر ، هم نبرد
 خون است اگر بنوشد جز آب ، شربتی
اینک شنیده بویی و گویی غریزه اش
 نقشه ی هجوم او را تنظیم می کند
 با گوش برفراشته ، در آن فضا دمش
 بس نقش هولنک که ترسیم می کند
 کنون به سوی بوی دوان و جهان ، ‌ چنانک
خرگوش بیم خورده گریزد ز پیش گرگ
بگشوده سبز دفتر خود تا حکایتی
 با خط سرخ ثبت کند ، جنگل بزرگ
7
کهسار غرب کنگره ی برج و قصر خون
 خورشید ، سرخ و مشتعل و پر لهیب بود
 چیزی نمانده بود ز خورشید تا به کوه
مغرب در آستان غروبی غریب بود
 صیاد پیر ، خسته تر از خسته ، بی شتاب
و آرام ، می خزید و به ره گام می گذاشت
 صیدش فتاده بود دم آبشار و او
 چل گام بیش فاصله با آرزو نداشت
 هر چند خسته بود ولی شاد نیز بود
 کنون دگر بر آمده بود آرزوی او
 این بود آنچه خواسته بود از خدا ، درست
 این بود آنچه داشت ز جان و دل آرزو
 اینک که روز رفته ، ولی شب نیامده
 صیدش فتاده است همان جای آبشار
یک لحظه ی دگر رسد و پک شویدش
با دست کار کشته ی خود پای آبشار
8
ناگه شنید غرش رعد ز پشت سر
 وانگاه ... ضربتی ... که به رو خورد بر زمین
 زد صیحه ای و خواست بجنبد به خود ولی
 دیگر گذشته بود ، ‌ نشد فرصت و همین
 غرش کنان و کف به لب از خشم و بی امان
 زانسان که سیل می گسلد سست بند را
 اینک پلنگ بر سر او بود و می درید
 او را ، ‌ چنانکه گرگ درد گ گوسپند را
9
 شرم شفق پرید ز رخساره ی سپهر
 هولی سیاه یافت بر آفاق چیرگی
 شب می خزید پیش تر و باز پیش تر
 جنگل می آرمید در ابهام و تیرگی
کنون دگر پلنگ کناری لمیده سیر
 فارغ ، چو مرغ در کنف آشیان خویش
 لیسد ، ‌ مکرد ، ‌ مزد ، نه به چیزیش اعتنا
دندان و کام ، یا لب و دور دهان خویش
خونین و تکه پاره ، چو کفشی و جامه ای
 آن سو ترک فتاده بقایای پیکری
 دستی جدا ز ساعد و پایی جدا ز مچ
 وانگه به جا نه گردنی و سینه و سری
 دستی که از مچ است جدا وو فکنده است
 بر شانه ی پلنگ در اثنای جنگ چنگ
 نک نیمه بازمانده و باد از کفش برد
آن مشت پشم را که به چنگ آمدش ز جنگ
و آن زیور کلیک وی ، انگشتری که بود
از سیم ساده ، حلقه ، ز فیروزه اش نگین
 فیروزه اش عقیق شده ، سیم زر سرخ
اینت شگفت صنعت کسیر راستین
در لابه لای حلقه و انگشت کرده گیر
زان چنگ پشم تاری و تاراندش نسیم
 این آخرین غنمیت هشتاد سال جنگ
کنون به خویش لرزد و لرزاندش نسیم
 زین تنگنای حادثه چل گام دورتر
 آن صید تیر خورده به خک اوفتاده است
 پوزی رسانده است به آب و گشاده کام
جان داده است و سر به لب جو نهاده است
می ریزد آبشار کمی دور ازو ، به سنگ
 پاشان و پر پشنگ ، روان پس به پیچ و تاب
 بر بشن پوستش ز پشنگی که آب راست
 صد در تازه است درخشنده و خوشاب
10
جنگل غنوده باز در اعماق ژرف شب
گوشش نمی نیوشد و چشمش نمی پرد
 سبز پری به دامن دیو سیا به خواب
خونین فسانه ها را از یاد می برد ...
Page 1
posts 1–20 of 20

This Topic Is Locked To Guest Posts

It's been a while since this topic was active, if you'd like to get it going again, please post as a registered member

join now