Lefora Free Forum
124 views

نقدي بر کتاب گل و گلدان شکست از جعفر سيد

Page 1
posts 1–1 of 1
کاربر پُر کار تالار - member
58 posts
نقدي بر کتاب گل و گلدان شکست از جعفر سيد
نويسنده : ليلا سلماسي

آن چه مرا وادار کرد تا اين کتاب را مطالعه کنم و پس از آن اين احساس را داشتم که نقدي بر داستان بنويسم، واژه  نامانوس «شکست!» بود. با خود گفتم داستاني در قطع وزيري که مصور است و مخاطب آن طبعا نوجوان; چرا نويسنده اش بايد موضوع شکست را طرح کند که مناسب شور و حال نوجوان و جوان نيست؟! اما پس از مطالعه کتاب دريافتم که در اين جا شکست به معني پايان راه زندگي نيست. بلکه مفهوم ديگري دارد که به شرح آن خواهم پرداخت و پس از رسيدن به اين نکته بود که احساس وظيفه کردم تا يافته هاي خود را به صورت نقد بنويسم.
با ورود به داستان پي مي بريد که مضمون داستان دفاع مقدس است و عبارت «گل و گلدان شکست»، عنوان بخشي از سروده خود مولف از زبان راوي داستان بوده که دختر دانشجويي است و ادامه اين جمله از شعر که عنوان کتاب شده است، اين طور ميآيد:
ريشه در خاطره باغچه جاري مي شد
نفس تازه به پژمردگي بوته رسيد
برگ ها روييدند...
نويسنده با زبان هنري شعر، غيرمستقيم بيان مي کند که هر چند خسارت هاي زيادي در اين جنگ تحميلي به سرزمين ما وارد شده است، اما مهم اين است که دوباره سازندگي و رويش، ادامه دارد و نهال ها شکوفاتر از پيش شکل مي گيرند و از پژمردگي به بالندگي مي رسند:
شعر جنگي دارم
شور چنگي دارم
چون دل من خون است
راوي مجنون است
و برادر راوي داستان براي تشويق خواهرش بيتي ديگر را در صفحه مقابل مي نويسد:
اگر هزار بار خانه ام خراب کنيد
به شاخ سرو ببنديم آشيان دگر
گلدان شکسته به عنوان يک ظرف مي تواند نماد انسان و جامعه و در واقع شهر و سرزمين باشد که دچار صدمه مي شود اما پسر خانواده اي که موشک به باغچه منزلشان اصابت کرده و منفجر نشده، بوته گل را با شاخه هاي شکسته به هنگام خروج از منزل در باغچه مي کارد و اميد براي حيات قطع نمي شود. از اين فرصت  استفاده مي کنم و به خوانندگان عزيز توصيه مي کنم هرگز با ديدن عنوان کتاب يا فيلم سينمايي زود قضاوت نکنيد و شايد پس از ديدن فيلم ها عنوان بعضي از آن ها براي شما يخ و بي مزه باشد. مثل: «آکواريوم»، «ديشب باباتو ديدم آيدا»، «کلا غ پر»، «چهارانگشتي» و...
با اين تامل در عنوان، به دنياي درون داستان مي پردازيم:
شروع داستان با توصيف خانه راوي داستان در آبادان است که بسيار زيبا و بزرگ و پر از گل و درخت هاي گوناگون معرفي مي شود و نويسنده قصد دارد با بيان اين صميمت و زيبايي کاري کند که خواننده را به اين توجه برساند که ترک يک وجب از اين سرزمين پرخاطره و دل کندن از آن براي ساکنان آن، سخت و غيرممکن باشد.
روايتگر داستان يا همان دختر دانشجو همه توصيف و تعريف هاي خود را به نقل از مادرش نسبت مي دهد، چون درزمان وقوع جنگ، دختري يک ساله بوده و الا ن با پدر ومادر در تهران زندگي مي کنند. او از مادر مي خواهد که باز هم از آن خاطرات بگويد و حس مي کند که هر بار مي شنود، نکته هاي تازه تري مي يابد. شايد به خاطر بزرگ شدنش به درک بهتري مي رسد.
از اين جا مي توان دريافت که مخاطبان کتاب نوجوانان و جواناني هستند که در زمان جنگ کودک بوده اند و تصور روشني از آن ندارند يا آن هنگام، هنوز به دنيا نيامده اند. مادر به شرح ماجراهاي آغاز جنگ مي پردازد و التهاب هاي آن دوران را مي گويد به گونه اي که فرزندانش احساس مي کنند زندگي  گذشته خود را مرور مي کنند. خاطره موشکي که به باغچه حياط اصابت کرده و منفجر نشده است، مردمي که همه درحال خروج از شهر هستند و دود و آتش از همه سو، شهر را پر کرده است و هر کس از ديگري کمک مي خواهد در حاليکه ديگران نيز منتظر کمک هستند، همه زيبا و شنيدني هستند. پدر خانواده از محل کار خود (تاسيسات نفتي) به خانه بر مي گردد واهل خانه مي خواهند منزل خود را که موشکي را در باغچه اش دارد، ترک کنند اما فرزاد پسر خانواده، حاضر به خروج از خانه و شهر نيست و مي خواهد بماند. پدر به او مي گويد:
«بيا بچه ها را از شهر خارج کنيم و بعد خودمان  براي دفاع بر مي گرديم».
و اين گونه است که فرزاد راضي مي شود. فقط يک راه براي خروج باقي مانده و آن هم عبور از پل در حال شعله ور شدن است. اگر خانواده اين طرف آتش باشند، باز گرفتار آتش و موشک هستند وعبور از پل نيز ريسک بزرگي است و پدرراه دوم را انتخاب مي کند:
فرزاد مي گفت: «بابا گازشو بگير، سريع برو، حتما اگه به آتش خورديم!»
فرشته و فرزانه مي گفتند: «نه، نه بابا نرو، تو رو به خدا نرو» من شک داشتم که از پل بگذرم يا نه؟ لحظه تصميم  گيري سختي بود، درحالي که تو اون گرما داشتم مي لرزيدم، پرسيدم: «چي کار کنم؟!» مادر يک نهيب زد وگفت : هاي چي داري مي گي؟ اگه بر گرديم، باز هم تو محاصره آتشيم!...
اين دلهره همچنان ادامه مي يابد تا اين که پدر تصميم نهايي را مي گيرد:
«بچه ها ساکت باشيد، مي خواهم از پل بگذرم» بچه ها با دهان بسته گريه مي کردند. نفسي توسينه حبس کردم، فرمونو محکم گرفتم. در حالي که ماشين درجا کار مي کرد، پدال گاز رو يکي دوبار فشار دادم تا شتاب ماشين بيشتر بشه. ديگه نمي دونم ماشين چه طوري حرکت کرد. انداختم تو دنده و گفتم: يا اميرالمومنين يا ابوالفضل، يا صاحب الزمان و دل به دريا که نه، به آتش زدم و از بغل شعله هاي زرد و سرخ آتش عبور کرديم...
اگر چه اوج داستان همين صحنه بسيار هيجان آميز بود اما  نبايد از تصويرهاي ديگري که جلوه هاي خدا باوري را در فرزندان اين خانواده نشان مي دهد، ناديده گرفت.
از پل که گذشتيم فرشته و فرزانه از صندلي عقب ماشين سر منو گرفتند وکشيدند به عقب و با گريه صورتم رو به طرز عجيبي ماچ کردند. فرزانه گفت: «قربونت برم بابا». گفتم: «فرزانه همه ما رو خدا نجات داد» فرزانه سرخودشو از شيشه بيرون کرد و داد کشيد: «اي خدامي بوسمت، قربونت برم...، تو چقدر مهربوني ...، من نمي تونم تشکر کنم ... خدااا... جون دوستت دارم» و با دست هايش بوسه اي به آسمان فرستاد.
راوي داستان يک دختر احساساتي و شاعر صفت است پس از تعريف خاطرات پدر و مادر به نوشتن شعر مي پردازد. مهم تر از شعر پردازي راوي داستان اين نکته است که نويسنده داستان به دليل برخورداري از توان سرودن شعر توانسته است پيام زيباي داستان را در شعر بگنجاند.
سابقه آوردن شعر در رمان هاي اجتماعي و عاطفي کم نيست و اغلب نويسندگان به خاطر ناآشنايي با شعر، اشعاري سست ارايه مي دهند، اما در اينجا تعبيرهاي روان را مي خوانيم:
شهر ما هيچ دل آزرده نداشت
پسرانش همه يک دل بودند
قصه اي بود اگر مي گفتند:
«دختران قهر و حسادت دارند!»
سايه نخل بلند، هيچ سنگين نبود...
يعني همه با هم دوست و رفيق بودند و منظور از نخل بايد مسوولا ن شهر باشند که سنگين نبودن سايه آنان کنايه از زورگويي نکردن آنان است.
ناگهان موشک جهلي آمد
تا حريم خوش گل هاي «آهار»
تا به نابودي «هميشه بهار»
دل هر «ميخک» و هر «تاج خروسي» خون شد...
به نظر مي رسد شاعر گل ها را به انسان ها تعبير کرده و با آوردن «آهار» و «هميشه بهار» به عنوان مظهر دختران و «ميخک» و «تاج خروس» به عنوان نماد پسران تقسيم بندي کرده باشد.


Page 1
posts 1–1 of 1

This Topic Is Locked To Guest Posts

It's been a while since this topic was active, if you'd like to get it going again, please post as a registered member

join now